خوب بلاخره ما هم از بهت و بیخبری در آمدیم و توانستیم خودمان را جمع و جور کنیم.
از روز 22 خرداد هرکاری جز چک کردن خبرها می خواستم بکنم به نظرم اتلاف وقت بود. یک جور گیجی و حیرانی خاصی دامنم را گرفته بود و می گفت «کمی صبر کن و نظاره کن، بعد دهانت را باز کن.»
و چه روزهای سختی بود این نظاره کردن بیصدا، پر از ترس و تشویش پر از احساسات منتاقض از خشم و درد گرفته تا ترحم و بهت و درماندگی.
وقتی خبر محسن روح الامینی با آن وضعیت دردآور کشته شدن را شنیدم بدون اینکه دست خودم باشد گفتم: خوب، دیدید حالا؟ دامن خودتان را هم گرفت. چقدر سکوت کردید و از همه چیز دفاع کردید و توجیه کردید!
و البته این حس ثانیه ای بعد ناپدید شد و به جایش اشکی سوزاننده و خشمی عمیق وجودم را گرفت و از پوزخند اولیه ام شرمنده شدم.
ولی این قصه اینجا تمام نشد. از کسان دیگر زیاد این پوزخندها را دیدم وقتی حرف ابطحی، بهزاد نبوی، حجاریان و بقیه در جمع می شد. پوزخندی که با نگاهی به بازیهای تاریخ بود و اینکه روزگار را ببین که کی را کجا می نشاند.
من اینجا هدفم این نیست که بگویم فلانی قاتل، بازجو، معامله گر یا غیره و ذلک بوده و یا نبوده. (که تاکید کنم اینها نبوده اند و ترسی ندارم از اینکه محکم ازشان دفاع کنم) چیز دیگری است که توجهم را در این پوزخندها جلب می کند که هم آزارم می دهد و هم مرا می ترساند.
نکته دیگر اینکه نمی شود از همه آدمها خواست که احساساتی نشوند و همیشه منطقی باشند و ببخشند و در دنیای گل و بلبل همه با خوبی و خوشی زندگی کنند. من اینرا یک شعار پوچ و غیرواقعی می دانم. خشم و احساسات است که بسیاری از حرکتهای اجتماعی را ایجاد می کند و ما را به جلو می برد و من خوشحالم که مردم ما احساساتی هستند.
یادم هست وقتی 11 سپتامبر اتفاق افتاد من مثل هزاران جهان سومی دیگر در نگاه اول گفتیم «بلاخره این مردم آمریکا یک بار فهمیدند مردم بقیه دنیا چه می کشند. بلاخره برای یک بار هم که شده فهمیدند که طعم جنگ و خون و ترور و خشونت چیست. بلاخره دامن خودشان را هم گرفت.»
اینرا می گویم که یادآوری کنم همه ما اینطور هستیم و دست خودمان هم نیست.
ولی چیزهای می بینم که باعث می شود فکر کنیم ما ایرانیها پتانسیل ها و طرفیتهایی هم برای متفاوت بودن داریم.
مثلا ما مثل خیلی از نقاط دنیا از مردن صدام حسین به آن وضع خوشحال نشدیم و پایکوبی نکردیم. ما پس از 11 سپتامبر برای قربانیان آن حادثه عزاداری کردیم. و از همه مهمتر، این روزها که تصاویر ضرب و شتم اعضای مجاهدین خلق را در اردوگاه اشرف می بینیم، با وجود همه نفرت و بیزاری که ممکن است از آنها داشته باشیم خوشحال نیستیم.
من آمار و ارقام ندارم که بگویم چند درصد مردم ایران اینطور هستند ولی از آدمهای بسیار انقلابی و به قولی طرفدار نظام که مورد حمله مجاهدین هم بوده اند شنیده ام که: ای کاش بگذارند این جوانها به ایران برگردند. ای کاش اینها را اینطور نابود نکنند و نزنند و نکشند.
سعی می کنم مرتب از ایران خبر بگیرم و هر دفعه از شنیدن داستانهای در مورد ینکه در تظاهرات و اعتراضات چقدر آدمها با هم مدارا می کنند، یکدیگر را تحمل می کنند چطور دست هم را می گیرند چطور پشت هم را دارند هم شگفت زده می شوم و هم پر از غرور.
دلم می خواهد مردم ما آن کاری که مردم فرانسه و ایتالیا (بعد از تمام شدن جنگ با کسانی که فکر می کردند با نازیها همکاری می کنند) کردند نکنند.
دلم می خواهد اینبار متفاوت باشد دلم می خواهد هی توی این دور باطل نیفتیم و تجربه های گذشتگان را تکرار نکنیم. باید حرف بزنیم. باید تا دیر نشده حرف بزنیم از چیزهایی که آزارمان می دهد و عصبانیت هایی که داریم. باید حرف بزنیم تا اینها تبدیل به بغض فروخورده و انتقام نشود. نباید بشود. امیدوارم که نشود.
