تبليغاتX
با کویر

خوب بذارید یه ذره نفس تازه کنیم و ببینیم چه خبر است.

به نظرم هر کسی توی این انتخابات دنبال یه چیزیه، حتی اونهایی که نمی خوان رای بدن.

اما برای من چیزی که مهمتره این تلاش آدمهاست برای اینکه بگن وجود دارد. این یک شعار یا تعارف الکی نیست. این چیزیه که منو به فکر می اندازه که چطور باید راه را ادامه داد.

راستش را بخواهید ته دلم فکر می کنم که این انتخابات را دوباره احمدی نژاد می بره. یک حساب سرانگشتی و یک مقایسه سریع با بقیه کشورهای دنیا من را به این نتیجه می رساند که احتمال بردن او خیلی هم زیاد است.

مثلا در آمریکا و با همه امکاناتی که برای تبلیغات انتخاباتی وجود داشت و همه فعالیت های ضد بوش، دوباره مردم دور دوم به او رای دادند. دیگر خودتان مقایسه کنید با این سانسور خبری و عدم دسترسی مردم به اینترنت چقدر شانس بردن کاندیداهای دیگر در ایران ممکن است کم باشد.

پس یک مقدار باید خودمان را آماده کنیم که توی ذوقمان نخورد و به بعدش فکر کنیم.

البته هنوز هم هیچ چیز معلوم نیست و خوبی مردم ایران این است که نمی‏شود رفتارهای انتخاباتیشان را پیش بینی کرد.

خیلیها رای دوره قبل مردم به احمدی نژاد را تحلیل و بررسی کردند و تقریبا به توافق کلی رسیدند که رای مردم به خاطرعقاید اسلامی و چیزهایی از این قبیل نبود بلکه دردهای اقتصادی بود.

می خواهم بگویم که این دفعه هم اگر رای آورد باز هم به خاطر همان دلیل است و این رای مردم نشان دهنده این نخواهد بود که آنها مثلا رادیکال تر شده اند. 99 درصد مردم حتی تحصیل کرده‏های ما هم هنوز رابطه نقدینگی و با افزایش تورم را نمی دانند بنابراین به قول یکی از دوستان الان کاندیداها دارند قولهای اقتصادی می دهند ولی احمدی نژاد عملا به آنها چک پول داده بنابراین خیلی طبیعی است که یک بخشی از جامعه ایران به او رای بدهند بدون اینکه متوجه باشند دلیل بدبختیهای اقتصادیشان همین آقاست.

برای من حجم وسیع این وبلاگها و کارهای هنری و تبلیغات آدمهایی که سراسر دنیا دارند برای این انتخابات کار می‏کنند جالب است و افسوس من از این خواهد بود که یک ماه دیگر ممکن است این تلاشها را نبینم.

از همین الان عزا گرفته‏ام و دلم برای همه‏شان تنگ شده است. چقدر دوستان خوب پیدا کردم، چقدر یاد گرفتم چقدر احساس زنده بودن کردم.

الان دغدغه من این است که چطور می‏شود این گروه را به افراد بیشتری تعمیم داد و آدمهای بیشتری را وارد این حلقه فعالیت کرد.

چطور می‏شود کاری کرد که آدمها یادشان نرود که ایران بیش از این حرفها و فراتر از این انتخابات و آن انتخابات بهشان احتیاج دارد.

چطور می‏شود این همه خواست برای تغییر، این همه عشق و امید را متشکل کرد براس سازندگی برای ایجاد فضای تفاهم و شعور و پیشرفت. حالا چه احمدی نژاد ببرد چه نبرد.

هان؟ چطور می‏شود؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 6:10 توسط باکویر |

باز دوباره شاهکار دیگری از الیا کازان دیدم که مرا دیوانه کرد.

فیلم توافق یک جنتلمن  درباره نویسنده‏ای است که مامور می‏شود کتابی درباره «احساسات ضد یهودی» یا «آنتی سمیتیزم» بنویسد. از آنجا که هیچ درکی از این مساله ندارد تصمیم می‏گیرد خود را برای چند هفته به همه یهودی معرفی کند تا ببیند با او چه برخوردی می‏کنند و بعد درباره آن در کتابش بنویسد.

اینجا است که آدمها آن روی خود را نشان می‏دهند. حتی آدمهای به ظاهر خوب و تحصیل کرده شهر نیویورک هم برخوردشان عوض می‏شود.

از جمله این افراد نامزد نویسنده است که سعی می کند یواشکی به همه بگوید که شوهر آینده اش یهودی نیست و فقط برای نوشتن کتابش دارد تظاهر می کند که یهودی است.

اهمیت این فیلم آنجاست که الان درسته می‏شود یهودی را برداشت و به جایش مسلمان، ایرانی یا هرجهان سومی دیگر گذاشت.

آدمهای خوب و تحصیل کرده شهر همه با نژادپرستی و تبعیض موافقند ولی ته دلشان خوشحالند که جزو آن دسته نیستند.

مشکل قهرمان توافق یک جنتلمن هم همین است. همه ادعا می کنند که علیه این مساله هستند ولی در عمل همه سعی می کنند مرزبندی هایشان را با آن گروه «اسمشو نبر مثل سیاه پوستان، مکزیکی ها ، یهودیها و غیره» حفظ کنند.

جالبی داستان اینجاست که برخی از یهودیهای داستان هم این تحقیرها را درونی کرده‏اند و ارزشهای طبقه بالای جامعه (سفیدپوستان پروتستان آنگلو ساکسون) را به ارزشهای خودشان ترجیح داده‏اند.

یک بحث روانشناسی/جامعه شناسی  وجود دارد که می‏گوید آدمها یا کشورهایی که استعمار شدند پس از مدتی عاشق استعمارگر خود می‏شوند و شبیه استعمارگر شدن می‏شود یک ارزش بزرگ که همه زور می‏زنند به آن برسند.

مثلا در کشور هندوستان اگر بخواهند بگویند چیزی خیلی خوب است می‏گویند انگلیسی است!

خلاصه این داستان ماست و من ایرانیهای بسیاری را می بینم که موقع خانه خریدن سعی می کنند در محلات سفیدپوستان در آمریکا خانه بخرند  یا از هرنشانه‏ای که یادآور نژاد سیاه یا آمریکای لاتینی باشد دوری کنند.

ممکن است طبق آمار مناطق سیاه پوست نشین امنیت کمتری داشته باشند و این قابل فهم است. ولی این دوستان ایرانی ما این مساله را جوری بر زبان می آورند و جوری کلمات را انتخاب می کنند که بی رحمی و خودبرتربینی مشئمز کننده ای از آن می چکد.

البته همه این دوستان انکار می کنند که نژادپرست هستند. بعضی وقتها این حرفها برایم غیرقابل تحمل می شود مثلا دوستی می گفت که خوب است این آنفولانزای خوکی به کشورهایی مثل چین و هند برود تا جمعیتشان متعادل شود.

نکته جالب و شاهکار این فیلم صحنه‏ای است که منشی نویسنده دارد داستان خودش را که نتوانسته به خاطر اسم یهودیش شغل دلخواهش را بگیرد تعریف می کند و دقیقه دیگر وقتی می شنود که شرکت ممکن است یک شخص سیاه پوست استخدام کند نگران می شود و اعتراض می کند. انگار الیا کازان در سال 1947 پیش بینی کرده بود که دولت نژادپرست اسراییل قرار است با فلسطینی ها و حتی یهودیهای غیر اروپایی چگونه برخورد کند.

در اسراییل یهودیهایی که از اروپا مهاجرت کرده اند کاملا خود را از یهودیانی که مثلا از کشورهای خاورمیانه مهاجرت کرده اند برتر می بینند و مثلا یهودیان اتیوپی را به اسراییل راه نمی دادند.

من همیشه ته دلم می گویم که بعضی از ایرانیها زور می زنند که به همه ثابت کنند که عرب نیستند و بی کلاس نیستند و ملخ خور نیستند ولی یادشان می رود که برای سفیدپوستان استعمارگر همه ما از یک جنس حقیرتر هستیم و برای آنها به هر حال جهان سومی هستیم.

من هیچ وقت جمله محمد علی کلی را موقعی که می خواستند مجبورش کنند تا به جنگ وینتام برود فراموش نمی کنم.

کلی گفته بود: لحظه ای رسید که این جنگ برایم بی معنی شد چون احساس کردم دوباره سفیدپوستان دارند من پوست قهوه ای را مجبور می کنند که بروم آنور دنیا و یک پوست قهوه ای دیگر را بکشم. من با او جنگی ندارم و این جنگ جنگ من نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 6:24 توسط باکویر |

این برنامه آقای احمدی نژاد در کنفرانس ژنو برای کسی اعصاب نذاشته ولی اینهم بگذرد!

دیروز فیلم «آمارکورد» اثر فدریکو فلینی را دیدم و متوجه شدم که چقدر جوزپه تورناتوره که محبوب ما ایرانی هاست از این فیلم برای ساختن «سینما پارادیزو» و «مالنا» الهام گرفته است.

فلینی هم یکی از آدمهای مورد علاقه ما ایرانیهاست و فیلم جاده او که جزو اولین ها از برنامه هنر هفتم پخش شد قسمتی از خاطره جمعی ما شده است.

نکته جالبی که در همه این فیلمها هست شباهتهای فرهنگی بین ما و ایتالیاییهاست که من از زبان آدمهایی هم که به این کشور مسافرت کرده اند شنیده ام.

مثلا داستان مالنا شاید در یک روستای ایرانی هم به همان شیوه اتفاق می افتاد و یا عشق ما ایرانیها به سینما مثل عشق توتو در فیلم سینما پارادیزو است.

یک بار در کلاسمان به گروههای چهار نفره تقسیم شدیم تا در مورد یک ویژگی مثبت فرهنگی که از آن آمده ایم صحبت کنیم.

گروه ما متشکل از دو زن آمریکایی و یک دختر ایتالیایی بود. نوبت به من که رسید نمی دانم چطور بود که فقط نکات منفی فرهنگی به یادم آمد. هرچه زور زدم جز دروغ و ریا و تعارفهای الکی و کلاه سر هم گذاشتن و دو بهم زنی چیزی خاطرم نیامد. توی پرانتز بگویم که من از آن آدمها نیستم که بگویم ایرانیها بدترین مردم روی زمین هستند و یک ژست روشن فکرانه بگیرم و بگویم :بله دیگه! ایرانی کار جمعی بلد نیست، ایرانی تنبل است و از این حرفها که وقتی دور هم جمع می شویم بعضیها دوست دارند در کوبیدن فرهنگ ایرانی از هم سبقت بگیرند!

ولی در آن لحظه عجیب آتشی درونم برپا شد که چرا زبانم به تعریف از فرهنگ ایرانی نمی چرخد. مثل همیشه سعی کردم به خانواده ام فکر کنم. گفتم بگذار به ارزشهایی که خانواده داده به جای فرهنگ کلی بپردازم.

مادرم از بچگی می گفت: خودتان باشید و همرنگ جماعت نشوید حتی اگر همه یک چیز را بگویند شما تا خودتان به نتیجه نرسیده اید قبول نکنید.

به نظرم حرف قشنگی آمد. نوبت در آن بحث گروهی کلاسی که به من رسید گفتم «در فرهنگی که من بزرگ شده ام به من یاد داده اند که در هر شرایطی خودم باشم!»

همکلاسی ایتالیایی با حسرت نگاهی به من کرد و گفت :«جدی می گی؟ چیزی که در فرهنگ ایتالیایی ما وجود ندارد اینست که خودمان باشیم. این مساله اصلا آنجا ارزشی ندارد و ما سعی می کنیم همیشه هرچه جمع گفت دنبال کنیم!!!»

این دومین ایتالیایی بود که اینقدر راحت در مورد فرهنگش بد می گفت.

با خودم گفتم چرا این آدم راحت خودش را نقد می کند ولی من نمی توانم. این چه حسی است که می گوید آبرو را جلوی بیگانه حفظ کن و به قول معروف رختهای کثیف را جلوی همسایه پهن نکن.

به قول لیلا موری شاید این غرور ملی یک جور کله شقی را با خودش می آورد که چیز خوبی است و اجازه نمی دهد ما سرمان را جلوی کسی خم کنیم و تحقیر شویم.

شاید هم کمبود اعتماد به نفس است و باعث می شود ما دچار خودسانسوری شویم و هیچ وقت به نقد خودمان نپردازیم.

این سوالها شاید جوابی نداشته باشند ولی آنهایی که به فیلمهایی که ایران را فقیر و بدبخت نشان می دهد اعتراض می کنند چگونه مثلا «مالنا» و «آمارکورد» را یک شهر ایتالیایی را پر از مردمان دروغگو و اهل غیبت و تهمت و ریا نشان می دهد تحلیل می کنند؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:36 توسط باکویر |