تبليغاتX
با کویر

این روزها که از نیویورک برگشته‏ام دچار نوستالژی تهران شده‏ام و به گمانم نیویورک را هم اگر دوست دارم به خاطر تهران است.

تهران شلوغ و به هم ریخته با آدمهای عجیب و غریبش. من عاشق تو بودم ولی انکار می کردم!

نمی دانم چرا این روزها دیوانه وار فیلم می بینم. به گمانم از چیزی فرار می کنم و می خواهم بروم توی خلسه. اینست که مثل عملی ها به این کامپیوتر چسبیدم و ول نمی کنم. بابا جان 100 تا کار نصفه نیمه دارم ولی حالش را ندارم. ندارم دیگر چه می شود کرد؟

همین فیلمها نوستالژی مرا شدیدتر می کنند. یادم هست تازه دانشگاه قبول شده بودم. سال 1376 بود و جشنواره فجر آمد. دیگر بزرگ شده بودیم و در خانه کسی گیر نمی داد برای دیر برگشتن.

تصمیم گرفتم برای دیدن یک فیلم خارجی به سینما صحرا بروم آنهم ساعت 11 شب. یک فیلم فرانسوی محشر با بازی ژولیت بینوش و اولیور مارتینز به نام "سوارکار روی بام". آنهم با دوبله همزمان خسرو خسروشاهی، زهره شکوفنده و یک نفر دیگر که اسمش یادم نمی آید.

اینجای داستان که می رسد یاد حاتمی کیا میفتم که چه جوری مدرسه را جیم می زده و می رفته سینما و توی خماری فیلمها و آرتیست ها.

این 3 تا نابغه به جای همه کاراکترها حرف زدند و من شاهکار دوبله ایران را آن شب دیدم.

فیلم هم که جای خود داشت. یک عاشقانه محترم و عمیق که آدم را تکان می داد. اولیور مارتینز از این عاشق های عوضی که توی فیلم های امروزی مد شده اند و عشق را به گند کشیده اند نبود. یک انسان با اخلاق که فقط باعث میشد آدم غصه بخورد که چرا از این آدمها توی دنیا بیشتر نیستند.

امروز دوباره این فیلم را دیدم. تهران و خیابان شریعتی و سینما صحرا بیادم آمد. اضطراب و ترس تنها آمدن به خانه و خوابیدن با یاد بینوش و مارتینز و تا یک ماه به این دوتا فکر کردن. یادش به خیر.


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 5:32 توسط باکویر |

بلاخره به سلامتی این ترم تمام شد و من فرصت پیدا کردم به وبلاگم سری بزنم. نه اینکه خیلی اهل درس خواندن باشم! فقط برای اینکه وجدانم درد نگیرد وبلاگ بازی را تعطیل کرده بودم تا این درسها به یک جایی برسد. امسال عید برای من چندان حال و هوای عید نداشت و هنوز حتی درست و حسابی به آدمها زنگ نزده ام تا تبریک بگویم. . و اما دانشگاه!!

خواندن درسهای رشته "مذاکره و حل اختلاف" برای من در این ترم گذشته لذت بخش بود. فقط بعضی وقتها یک حس خسران و تاسف از گذشته هم با این لذت آمد. اینکه با خودم فکر می کنم توی فلان بحث و یا دعوا با این و آن می توانستم بهتر عمل کنم. می توانستم نقش سازنده داشته باشم. اگر دیدی که الان دارم آن موقع داشتم می توانستم  این همه اشتباه در زندگیم نکنم. اینهمه!

بعضی ها می گویند زیاد ربطی ندارد و موقع درگیری این فقط احساسات است که آدم را پیش می برد. خوب البته درست است ولی با یک سری تمرینات می شود به آینده این دعوا نگاه کرد و تصمیم های نسبتا درست گرفت.

برایم جالب است بعضی ها از اسم این رشته خوششان آمده و فکر کرده اند که با کلاس است و آمده اند دانشگاه مدرک بگیرند! به نظرم مدارا و تحمل از اصول اولیه خواندن این رشته است ولی بعضی ها دوزاریشان نیفتاده است .

این را این هفته بیشتر فهمیدم وقتی همکلاسی اسراییلیم صحبتهای یکی از همکلاسی های دیگرم که در مورد اختلاف اسراییل و فلسطین در کلاس ارائه پروژه می کرد را با داد و بیداد و کولی بازی قطع کرد و این بینوای نیجریه‏ای حتی نتوانست پروژه‏اش را تمام کند.

برایم جالب و البته ناراحت کننده بود که چطور یک آدم به خودش اجازه می دهد که جو کلاس را اینقدر راحت به هم بریزد و در کمال اعتماد به نفس و البته بی شرمی با صدای بلند لهجه آفریقایی این طرف را هم مسخره کند!

امروز برای بار دهم از یکی از همکلاسی های یهودیم شنیدم که چقدر برایش جالب بوده که در کلاس یک ایرانی و اسراییلی کنار هم واحد پاس کرده اند و فضای کلاس هم پر از مهربانی و عطوفت و مدارا بوده و ادامه داد که چقدر با افتخار این را برای آدمهای بیرون از دانشگاه تعریف کرده است.

یک لبخند ملیح تحویلش دادم و تشکر کردم. واقعا باید چه کار می کردم؟ می خواستم بگم در مقابل این دوست عزیز شما که می خواهد شکم همه را پاره کند من باید چه کار کنم؟ گفتم بذار خوشحال باشد بیچاره و خداحافظی کردم.

این هفته جین فوندا را بر روی صحنه دیدم. بازیش مثل همیشه عالی بود و من عاشق صدایش هستم بنابر این لذت بردم. بازیگر فیلم محبوب من جولیا بود که صدبار آنرا دیدم. تجربه تاتری خوبی بود و امیدوارم تکرار شود.

راستی دیر شده ولی عید همه مبارک و سال بدون جنگ و دعوایی را بریتان آرزو می کنم.

Jane Fonda in 33 Variations

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:17 توسط باکویر |