این عکس را هدی گرفته. دستش درد نکند.

احساس می کنم برای تلوزیون ما قضیه مثل بازی کامپیوتری است. یک طرف آن ایران نشسته و طرف دیگر اسراییل. گزارشگر صدا و سیما با آن لحن حماسی احمقانه انگار صحنه های هیجانی فوتبال را گزارش می کند.مهم اینست که کی بازی را ببرد. چیزی که مهم نیست مردم بدبخت فلسطینند که لت و پار می شوند. چیزی که در این گزارشها نیست ذره ای از تراژدیی است که در غزه در جریان است.
اینست که در یک مهمانی وقتی از جوانان هم سن و سال خودم می شنوم که "ای کاش اسراییل کار غزه را یکسره کند تا ما خلاص شویم" چهره ام از درد فشرده می شود و می خواهم بزنم بیرون و هیچ کس را نبینم.
من این خانم زینت دریایی را چند سال پیش دیده بودم. آن موقع نفهمیده بودم که این زن چه روح بزرگی دارد. تا اینکه بر حسب تصادف کتاب "در گرگ و میش راه" را در کتابخانه دوستی کشف کردم.
آنهایی که فیلم زینت اثر ابراهیم مختاری را دیده اند می دانند از چه چیزی حرف می زنم.
"در گرگ و میش راه"، قصه ی زنی است بنام زینت که در جامعه ای بسته و مرد سالار، با اعتقاداتی تغییر ناپذیر، برقع رو به کناری گذاشته و بهورز روستای خود در جزیره قشم شده است.
حال این مردم با او چه کرده اند جای خواندن دارد. جالب این است که گاهی شوهرش هم با او موافق بوده ولی برادر خودش علی می آمده و زینت را به خاطر سرویس دادنش به بیماران به باد کتک می گرفته است.
زینت یک روانشناس و یک جامعه شناس فطری است که درد جامعه خود را خوب شناخته است. زینت یک اصلاح طلب واقعی است که با شجاعت به جنگ خرافات و جهل می رود و در این راه از هیچ کاری ابا ندارد.
همین همشهریهایی که پدر او را در می آورند در انتخابات شورا به او بیشترین رای را می دهند. روانشناسی جمع را ببینید. ممکن است در خفا کسی را قبول داشته باشیم ولی در جمع همرنگ جماعت می شویم.
لحظه هایی که سرم را از درد فشردم و زار زدم کم نبود در این کتاب.
چقدر دوست دارم دوباره ببینمش. شنیده ام که در سوئد درس می خواند.
آخرین جمله کتاب فکر می کنید چه بود؟ زینت در انتخابات دوم شوراها رد صلاحیت شد. دست شورای نگهبان درد نکند.

جواب همه را می دانم. کسی که سالی یک ماهش را در ایران می گذراند فقط یک بخش جامعه را می بیند و طبیعی است که خوش بگذارند.
چیزهای اعصاب خوردکن زیاد است. بزرگترها حواسشان نیست که بعضی وقتها کارهایی می کنند و حرفهایی می زنند که ما یواشکی درون خودمان می گوییم چه خوب است که ما نزدیک هم زندگی نمی کنیم.
خیلیها را می شناسم که از این فضاها شاکیند. ولی من منظورم دخالتهای گاه و بیگاه و این مسایل خاله زنکی خانوادگی نیست. منظورم اینست که جوری حرف می زنند و اظهار نظر می کنند که من با خودم می گویم: اگر اوضاع اینقدر گند است و شما هم برای بهتر شدن آن حاضر نیستید قدمی بردارید پس چرا از ما توقع دارید برگردیم؟ با کدام امید و آرزو؟ با کدام انگیزه؟
البته سعی می کنم آرام باشم. بیشتر باید صبر کنم.