چند نفر از دوستان عزیز خواستند که در مورد انتخاب اوباما گوهرافشانی کنم که نشد. حقیقت این بود که ما همه اخبار انتخابات را با دقت و شدت دنبال میکردیم و تا لحظه آخر باورمان نمیشد که سیستم بگذارد نام اوباما از صندوفها دربیاید. این یک تغییر بزرگ بود و هربار که به آن فکر می کنم از دیدن اینکه تاریخ چه فراز و فرودهایی دارد برخودم می لرزم.
اما هنوز برای ما یا حداقل من مسایل ایران در درجه اول اهمیت است. انتخاب اوباما هم اگر مهم است بخش بزرگی از آن به خاطر اینست که چه تاثیری بر ایران خواهد داشت.
این روزها هم اینقدر درگیر اینکه من چه هستم و کجای این دنیای بی دروپیکر باید بایستم و چه جوری باید زندگی کنم بودم که بی رودربایستی وقتی برای فکر کردن به جناب اوباما باقی نمی ماند!!
راستش از اینکه می بینم یک بجث را با نسل گذشته خودم نمی توانم جلو ببرم یا یک گفتگوی سالم بین ادمهای مختلف صورت نمی گیرد و همش درگیری است و فحاشی و بی احترامی، افسرده می شوم و می خواهم بزنم به کوه و صحرا و بیابان و خودم را گم و گور کنم.
شما به خودتان نگیرید اینها همش در مورد خودم است. ولی این را هم بگویم که نسل ما یک نسل عصبانی است و یک جوری حرص عجیبی از پدرمادرهای خودش دارد. چیزی که اذیتم می کند آموزشهایی است که سیستم به عنوان درست و غلط به ما داد و حالا همه آنها برایم زیر سوال رفته است. از فکر کردن به آن سردرد میگیرم.
ولی آیا راه دیگری ممکن بود؟ ما اگر بودیم چه می کردیم؟ اصلا همه اینها به درک. چه جور می شود گذشته را با آینده آشتی داد و رفت جلو؟ چه جوری می شود از این فضای متشنچ کمی فاصله گرفت و امیدوارانه زندگی کرد؟ چه طور می شود؟