در قطار نشسته ام و از بوستون به واشنگتن دی سی می روم. سه روز خسته کننده بر من گذشته است. سه روز پر از سفر و بیماری. دیدن دوستان خوب و مهربان شیرین بود. ولی هیچ چیز طبق برنامه ام پیش نرفته و همه کارهایم نصفه مانده. عجیب است من ناراحت نیستم. قطار اینترنت ندارد و من فرصتی دارم تا بی دغدغه موسیقی گوش دهم و اندکی از هیاهوی زندگی واقعی دور باشم.قرار است سفرم حدود 8 ساعت طول بکشد. به طبیعت زیبای پاییز خیره می شوم و موسیقی جادویی فیلم قرمز را جرعه جرعه می نوشم. آفتاب پشت پلکهایم را گرم می کند و من غرق لذت میشوم. قطره اشکی هم با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته گوشه چشمهایم می آید و می رود. دوستشان دارم. این گریههای یواشکی و بیصدا را رو به آفتاب.آری دوستشان دارم.
رمرمه می کنم: آه عشق کجایی؟ کجایی؟ چهره آبیت پیدا نیست....
گاهی در یک فضای محدود بودن و هیچ کاری نکردن خوب است. این اتفاق ساده که از نور آفتاب لذت ببرم و موسیقی گوش دهم سالها است که از زندگیم محو شده. با خودم فکر کردم: از کی شروع شد؟ این التهابها ئ بیقراریها و ناآرامیها از کی به سراغم آمد؟ من که با انعکاس نور یگ چراغ در آب ساعتها خیالبافی می کردم و لذت می بردم. من که در کنار آتش می نشستم و آنقدر به آن خیره می شدم تا مراصدا کنند. با یک تسبیح شکلهای بیشمار می ساختم و متکاها را دورم می چیدم تا قطاری بسازم و از تهران به کرمان بروم. اینها همه لذتهای کوچکی بود که زندگیم را شیرین می کرد.اینها همه لذت خیالبافی بود.
چرا دیگر نمی توانم خیالبافی کنم. شاید راستی راستی به جمع آدم بزرگها پیوسته ام.....
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:42 توسط باکویر
|