تبليغاتX
با کویر
دیروز روز بامزه ای بود. اوباما و مک کین تو دانشگاه ما بودند. رفتار دانشجوها جالب بود. بسیجی های دانشگاه کلمبیا یک طرف پرچم مقدس آمریکا را بالا برده بودن. طرف دیگه هم اونوریها داد و بیداد می کردن.

من حرفها را نمی فهمیدم. یعنی به نظرم همه چی باسمه ای بود .سالگرد ۱۱ سپتامبر بود و همه چیز منو یاد ایران می انداخت. حتی خانواده دو شهید! ۱۱ سپتامبر هم که حرف می زدن مثل خانواده شهیدای خودمون بودن.

نتیجه اینکه من به علت نشستن روی پله ها و باد شدید سرما خوردم و تمام تنم درد می کنه. اوباما عقبه و من نگرانم و این از همه بدتره.از این زنه "سارا پالین"می ترسم. منو یاد مدیرهای مدرسه مان تو ایران میندازه. همون جوری حرف می زنه. خدا به خیر کنه!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:54 توسط باکویر |

اگر خواستید کنجکاو به سینما بروید و خل و چل و روانی از آن بیرون بیایید توصیه می کنم فیلم بتمن جدید را ببینید!!

فیلمی که ۹۰٪ آن انفجار و بزن بکش است. یک پس رفت اساسی نسبت به فیلم قبلی بتمن. حالم گرفته شد.

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:52 توسط باکویر |

چقدر خوبه آدم صبح روز تولدشو با دیدن یک پیام تبریک از یک دوست خوب شروع کنه!!! چقدر شیرین و دوست داشتنیه.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 17:55 توسط باکویر |

احساس می کنم یه فصل جدید داره تو زندگیم باز می شه. اون استرسها و آشفتگی ها کمتر شده و تمرکزم بیشتر. دارم فکر می کنم چی باعثش بود ولی یادم نمیاد. از ایران که برگشتم آدم دیگه ای بودم. شاید اردوی بیان بود، شاید اون مصاحبه ای بود که مامان با من کرد. شاید هم دیدن چند تا آدم جدید بود نمی دونم خلاصه یک خودبازبینی! کردم و می خوام با انرژی برم جلو.

امیدوارم دانشگاه کلمبیا و این رشته ای که می خوام بخونم "مذاکره و حل اختلاف" انتخاب درستی باشه. ۵ سال طول کشید تا بفهمم بلاخره باید چی بخونم و مسیر سختی رو طی کردم و حالا در آستانه ۲۹ سالگی دیگه می خوام مطمئن باشم.

به فیلم دیدن معتاد شدم و هر شب باید یکی ببینم. این هفته "خداحافظ لنین!" را دیدم و زندگیم زیر و رو شد. آدمی در آلمان شرقی کمونیست به کما می رود و موقعی به هوش می آید که دو آلمان متحد شده اند و کمونیسم فرو ریخته.

انگار که اتفاقها داشت تو ایران می افتاد. آدمها مانده بودند با ایده آلهایشان. هر طبقه ای از آدمها را که در ایران می بینی در این فیلم حضور داشتند. باورم نمی شد کشوری مثل آلمان شرقی اینقدر شبیه ایران باشد. فیلم برخلاف عنوان بی ربطش فیلمی ضدکمونیسم نیست. اصلا بحث فرای این حرفهاست. بحث گذشت زمان است و تغییراتی که آدمها باید به آن تن بدهند. گاهی اینها غم انگیز است. اصلا تغییر در عین باشکوه و هیجان انگیز بودنش یک جور غم دارد. یک جور غم نوستالژیک.

 این لینک را برای کسانی می گذارم که دوست دارند موسیقی شاهکار این فیلم اثر یان تیرسان را بشنوند. انصافا موسیقی او مثل اثر دیگرش موسیقی فیلم "آملی"  آدم را به دنیای دیگری می برد.

http://www.4shared.com/file/46874661/42a19b3d/Yann_Tiersen_-_Summer_78.html?s=1

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 3:2 توسط باکویر |