عوضش تا دلتان بخواهد با بچه های مقطع راهنمایی به بالا. همچین قاطیشان می شوم که زود بهم اعتماد می کنند و دوستی خوبی را پایه میریزند. بیشتر آدمهایی که من می شناسم بچه های کوجک و بی زبان را به تینیجرهای پررو و برعنق و زبان دراز ترجیح می دهند ولی من نه. شاید به خاطر اینست که من خودم در آن دوران مانده ام. از این حس کنجکاوی که این بچه ها برای شناختن همه جیز دارند لذت می برم. می خواهند دلیل همه چیز را بفهمند و همه مرزهای ممنوعه را طی کنند.
تو مدرسه فارسی مرکز اسلامی واشنگتن که درس می دادم کلاسمو خیلی دوست داشتم. بچه ها خسته ام می کردن به خصوص بچه های نسل دومی ایرانی که نقطه ۱۸۰ درجه عکس بچه های داخل ایرانند. و از کلاس که در می آمدم فقط ۴ ساعت می خوابیدم گاهی نفسم بالا نمی آمد! ولی خوب بود. شیرین بود. برا بعضی هاشون دلم تنگ می شه.
این پست را بعد از این نوشتم که حال کیمیا را بگیرم! البته کیمیا الان برا خودش خانمی شده. عکسهای ۲ سال پیشم را با او می دیدم و از آن راه پیمایی در شهر بوستون همراه کیمیا و خاطره دیدن دانشگاه در پیت هاروارد!! کلی خندیدم.
مخلص کیمیا خانم!!!
خسرو شکیبایی سر صحنه فیلم "حیران" اثر شالیزه عارف پور. یادم هست که شکیبایی یک داد بلند سرم کشید و گفت چرا عکس می گیری خانم؟ اجازه گرفتی مگه از کارگردان و عکاس فیلم؟ من هرچی آمدم توضیح بدم گوش نکرد و ادامه داد به دعوا!!
تا اینکه بلاخره شالیزه پروژه مرا برایش توضیح داد و او هم معذرت خواهی کرد و با هم آشتی کردیم. فیلم هنوز اکران نشده. آن روز خوش گذشت. یادش به خیر.
زندگی دیگران : برنده اسکار بهترین فیلم خارجی
دانیل دروندا با هویت و گذشته نامعلوم خود دست به گریبان است. در آخر داستان وقتی در می یابد که یهودی است می رود تا فلسطین را برای تشکیل سرزمین یهودیان بررسی کند. داستان با حضور پیروزمندانه او روی عرشه کشتی و درحالی که همسر یهودیش را در آغوش دارد و انگلستان را ترک می کند تمام می شود.

این دانیل دروندای معصوم با آن صورت بیگناه و فرشته گونه اش چهره بسیار مناسبی است که بسیاری در دنیای غرب دوست دارند اسراییل با آن شناخته شود. ما که بخیل نیستیم! بگذار شناخته شود. ولی با خودم فکر می کردم ای کاش جرج الیوت ایده آلیست و سنت شکن قرن ۱۹زنده بود و می دید که دانیل دروندای پاک و معصومش چه به روز مردمان فلسطین آورده است. چگونه کودکانی را برای چندین نسل آواره و دربدر کرده است. حوصله شعار دادن ندارم ولی دلم گرفت. از بازیهای روزگار و بی رحمی هایش.
این مساله اسراییل و فلسطین هم از آن چیزهایی بود که تا وقتی در ایران بودم برایم اهمیت نداشت. جالب بود که تبلیغات دولتی ایران در جهت عکس عمل می کرد. وقتی آمدم اینجا انگار پرسپکتیوم عوض شد. دیگر مشکلاتم در ایران شد بخشی از مشکلات پازل بزرگتری به اسم دنیا که ایران فقط یک قطعه کوچکش بود. مسایل من رفت در کنار مسایل لبنانیها و السالوادوریها و سودانیها و مکزیکیها و هندیها و پاکستانیها. یعنی دیگه به ایران مثل یک جزیره جدا از دیگران نگاه نکردم. سعی کردم کشورمو تو یه مقیاس دیگری بفهمم.
اینم یه جور نگاه کردن به دنیاست و برام جالبه.
فکر می کنم این اردوی بیان و کار کردن با بچه های داخل ایران و همچنین همکاری با یک گروه برگزارکننده پر از امید و حسن نیت یکی بهترین تجربه های زندگی من بود. این حس رضایت کمتر جای دیگری به من دست داده بود. کمی هم به ایران برگشتنم فکر کردم. به نظرم این اردو توانست خیلی به من برای پیدا کردن جواب سوالم کمک کند.
این روزها پیدا کردن آدم امیدوار توی ایران خیلی مشکل است. حداقل من شخصا دور و برم باید حسابی می گشتم تا یکی را پیدا کنم که وجود مشکلات را انکار نکند در عین حال امیدوار باشد. البته همه حق دارند ولی باید به فکر راه حل بود.
پی نوشت: می خواستم از خود خدا شخصا به خاطر چیزهایی که سر راهم قرار می دهد تشکر کنم!!! خیلی چاکرتم خدا جون!!!!

دیشب یه کله نشستم و سریال "میدل مارچ" را دیدم. ایران که بودم شبکه ۴ داشت آنرا پخش می کرد.
جرج الیوت همیشه جاذبه خاصی برای من داشته. زنی که به خاطر محدودیتهای جامعه اش مجبور شده با نام مردانه بنویسد. "میدل مارچ" هم یکی از کتابهای محبوب من بود. یکی از دلایل علاقه ام تکه های ادبی کوچکی بود که هر فصل کتاب با آنها شروع می شد و بعد داستان گویا تفسیر آن بود.
سریال هم حرف نداشت .فقط نمی دانم چرا کارگردان آن صحنه مهم و اساسی آخر داستان که "ویل" و "دورتا" با هم روبرو می شوند را با یک بوسه آبکی تمام کرد. ناسلامتی "دورتا" انتخاب بزرگی کرده بود و هر چند که ویل آنقدر جذاب بود که نتوان در مقابلش مقاومت کرد ولی در کتاب می توان ابعاد انتخاب دورتا را فهمید و از زاویه دید او عاشق "ویل" شد.
به هر حال لذت عمیق و تکان دهنده سریال کم از کتاب نبود.
