فیلم مترجمش که اتفاقا از فیلمهای اخیرش هم بود به نظرم یک فیلم بسیار سطح پایین و چرند بود! از همان فیلمهایی که می خواهد بگوید: بابا جان! این آمریکا است که فقط می تواند بشریت را نجات بدهد و نهادی مثل سازمان ملل هم اگر توی آمریکا و نیویورک باشد ولی آمریکا یک دم نظر لطفش را از آن بردارد می رود روی هوا!!!خلاصه کلی ناامید شدم.
بعد به تماشای فیلمی نشستم به نام :آنها به اسبها شلیک می کنند، مگر نه؟ اینجا بود که حرفهایم را پس گرفتم و با سیدنی پولاک آشتی کردم.
یکی از سیاهترین فیلمهای آمریکایی است در مورد دوران رکود اقتصادی آمریکا. برایم جالب است در این فیلم اصلا از آن سانتی مانتالهای هالیوودی خبری نیست. بی تعارف زشتیهای جامعه آمریکا را توی آن سالن رقص می آورد جلوی چشم آدم. بدون اینکه شعار بدهد.
جین فوندا هم بی نظیر است. چقدر من صدای این آدم را دوست دارم. خلاصه حیف که یکی دیگر از غولهای سینما از میان ما رفت.

هرچند، زنان بدون مردان چیز دیگری بود. کتابی پر از رمز و راز که بوسیله دکتر فاطمه کشاورز با آن آشنا شدم و لذتی غیر قابل وصف از خواندنش بردم. کتاب "طوبا و معنای شب" پر از آشفتگی و درهم ریختگی بود و مرا گیج می کرد. می دانستم که حرفهای زیادی برای گفتن دارد و خواندن خاطرات پارسی پور در رادیو زمانه هم کمکم کرد تا کمی از داستان سر در بیاورم. ولی در مجموع کتاب انسجام نداشت و کلی آدم وارد قصه شدند و روی هوا ول شدند و نفهمیدم چه بر سرشان آمد.
همینجور وب را می گشتم که مقاله ای از سید مرتضی آوینی پیدا کردم در مورد "زنان بدون مردان". مقاله پر است از فحش و بدو بیراه که من اسم آنرا نقد نمی گذارم. البته نمی دانم آوینی این مقاله را کی نوشته چون او در اواخر عمرش تغییرات زیادی کرد که الان صدا و سیمای ما واین گونه نهادها به نفعشان نیست که روی آنها مانور بدهند و این آوینی که به ما معرفی می کنند با این آوینی سالهای واپسین فرق داشت. این تغییرات را کیومرث پوراحمد در فیلم مستندش "مرتضی و ما" نشان داده است.
به هر صورت این ادبیاتی که آوینی به کار برده از نوعی است که خیلی ها اوایل انقلاب به کار می بردند. در تلاش بودند که مرزبندی کنند و تصورات خودشان را به همه چیز تعمیم دهند و کلی گویی کنند. من در اینجا قصد خراب کردن آوینی را ندارم ولی یک نمونه جمله او را اینجا می آورم:
"تفکر، هر چند منحط، ریشه در جان آدمیان می دواند و بر کندن این ریشه ها از خاکِ جان آدمیانی که در آن فضای مسموم بالیده اند از بر چیدن نظام شاهی دشوارتر است." و یا "این کتاب اگر چه از « اپیدمی مارکززدگی » به شدت بیمار است، اما این بیماری آن همه نیست که بتواند تفکر هرزه و بسیار فاسد نویسنده را بپوشاند."
گویا اینها را در مورد پارسی پور بیچاره می گوید و به نظرم جملات بسیار بی رحمانه ای است. بهر حال نکته اینست که هنوز هم بعضی ها همین روش را برای کوبیدن هنرمندان به کار می برند و این جای تاسف است.
دلم نمی خواد از این آدمهای قرقرو باشم که فقط نیمه خالی لیوان را می بینند و امید را در آدمها می کشند. باید یه کم تمرین کنم که توی خودم قر بزنم و گریه کنم.
این عکس هم باحاله! دوسش دارم!!
اینهم عکس جلسات دکتر سروش برای دوستی که خواسته بود. هفته پیش این جلسات تمام شد.![]()

۱۰۰۰ تا چیز می خوام بنویسم و همچین که دستم می ره به سمت نوشتن درگیر این می شم که در مورد کدومشون افاضه فضل کنم و کلا همه چیز رو بی خیال می شم!!!!
ولی یک چند وقتیه که هی می روم تو نخ آدمها و تلاش می کنم دسته بندیشون کنم. ولی همچین که به یک قانون و قاعده می رسم یک استثنا پیش میاد و من مجبور می شم تبصره بذارم و بعد از مدتی تعداد تبصره ها زیاد میشه و من باید کلا قانونهامو عوض کنم!!!!
البته الان می فهمم که اصولا باید همینطور باشه و اگر قرار بود این مرزها مشخص باشه و آدمها قابل پیش بینی اونوقت چه دنیای بیخودی می شد!!
حالا چرا دوست دارم دسته بندی کنم از اونجا میاد که آدمی کلا به این کار دسته بندی گرایش داره و هی می خواد مرز بکشه. مثلا تاریخ پر بوده از همچین حرفهایی: ما مسلمونا و اون یهودیا یا مسیحیها. ما سفیدا و اون سیاها. ما باحجابا و اون بیحجابا. ما روشنفکرا و اون املها. ما مردا و اون زنها. ما باشعورها و اون بی شعورها. ما خودی ها و اون بی خودیها... و الا آخر. خلاصه مساله ژنتکیه و مال نوع بشره و من کاریش نمی تونم بکنم!!
ولی این دسته بندی رو یه نگاه کنین و اگه دوست داشتین یه صلوات برا امواتم بفرستین و اگه دوست نداشتین ترا به خدا فحش ندین!
وقتی عکسی رو از که از یک مادر و بچه فقیر کنار خیابان گرفته ای به آدمهای دورو برت نشان می دی آنها دو جور برخورد می کنند. دسته اول که اتفاقا اکثریت با اوناست می گن :آخی بیچاره ها! بعد بعضیاشون می رن تو نمازهاشون خدا را شکر می کنند که زندگیاشون اون جوری نیست. بعضی ها فحش را می کشند به سیاستهای دولت و بعضیها می گن که به جای اینکه پولو برن به لبنان و فلسطین بدن به همین بیچاره ها. بعضی ها هم می گن اینا هم خودشون مقصرن و باید برن کار پیدا کنند و خواستن توانستن است و فقر توجیه گدایی نیست. بعضی ها هم می گن خدا برا همه کاراش یه حکمتی داره و به ما آدمهای بی عقل نیامده که اظهارنظر کنیم تو مشیت خداوندی!! دیگه اگه خیلی عذاب وجدان دربو داغونشون کنه یه پولی لباس کهنه ای غذایی یه جا صدقه می دن و بعدش با خیال راحت به زندگیشون می پردازن.
ولی دسته دوم که تو زندگیم واقعا به صورت انگشت شمار دیدم وفتی این عکسا رو می بینن همه حالتهای بالا بهشون دست می ده به اضافه یه چیز دیگه. چشماشون برق می زنه و قلبشون شروع می کنه به تند زدن. زود می رن کتاباشونو ورق می زنن یا اینترنتو می گردن ببینن چه جوری می شه یه کار اساسی کرد. خواستنشون برای کمک کردن توی تمام ابعاد زندگیشون سایه می اندازه وبه زندگیشون جهت می ده. از گداپروری بدشون میاد ولی میدونن فقر یا جهل یا استبداد دلایل زیادی داره. زیاد اظهار نظر و آه و ناله نمی کنن ولی می رن توی فکر. هی فکر می کنن بلکه بتونن کاری کنن. بعد ریشه ها رو هدف می گیرن و کارشونو شروع می کنند.
نمی دونم شما از این آدمها تو زندگیتون دیدین؟