تبليغاتX
با کویر
همه عالم و آدم می دانند که من با روسری پوشیدن نتوانسته ام کنار بیایم و هر چه بیشتر با آدمهای مذهبی و غیر مذهبی و محقق و دانشمند و غیره و غیره صحبت می کنم ، بیشتر با شک و تردید نسبت به این مساله نگاه می کنم و کمتر قانع می شوم.

ولی این روزها چیزی از سیمین بهبهانی و شهرنوش پارسی پور یاد گرفتم که اگر هم قبلا شنیده بودم دقت نکرده بودم و آنهم این بود که اگر زنها انتخاب کردند که چادر سیاه بگزارند باید به خواستشان احترام گذاشت و اگر هم نخواستند باز هم همینطور. نه اینکه این حرف جدیدی باشد ولی اینکه از دهن چه کسی بیرون می آید مهم است. اینجا نوشته پارسی پور را بخوانید.

چیزی که هست اینست که وقتی آدمها مرا  تهدید به سوختن در جهنم  به خاطر مخالفت با حرف خدا می کنند، و همه آن جریانهایی که خودتان بهتر می دانید در سالهای مدرسه به سر ما آوردند (که اینرا بپوشید آنرا نپوشید آنهم بدون هیچ پشتوانه منطقی یا دینی) حق بدهید که عصبانی شوم!! والا من قصد بی احترامی به هیچ تفکری و یا هیچ آدمی ندارم! یعنی این قراری است  جدی که از این به بعد با خودم گذاشته ام. در ضمن احمد قابل هم تحقیقی در این مساله کرده که می توانید اینجا بخوانید.

ولی چطور شد که الان راجع به مساله ای که همیشه از آن فرار می کنم می نویسم . آنهم اینکه من به دلایلی هنوز روسری سر می کنم و جالب اینکه این روسری سر کردن در آمریکا هم نتایج جالبی برای من داشته.

مثلا امروز در واشنگتن رفتم بستنی بخرم و بعد از اینکه آنرا از فروشنده گرفتم و یک لیس گنده هم به آن زدم!!! متوجه شدم که پول ندارم.  پول بستنی هم  گران شده بود چون خانگی بود. خلاصه با درماندگی فروشنده را نگاه کردم مثل گربه توی شِرِک! او هم بلافاصله گفت که برو و پول را بعدا برایم بیاور. من هم لیس زنان رفتم و برگشتم. وقتی پول را به او دادم گفت: "شکراً" من هم یه کم هاج و واج نگاهش کردم و پرسیدم که در جواب این کلمه چه باید بگویم (دو مثقال عربی هم که بلد بودم از مدرسه به هیچ دردم نخورد!) فروشنده گفت : بگو "عفوا"  بعدش هم گفت :"السلام و علیکم" خلاصه فهمیدم مثل خودم مسلمان است و به همین خاطر به من اعتماد کرده است.

این بار چندم بود که این اتفاق برای من می افتاد که پول نداشتم ولی چون طرف حسابم مسلمان بود به دادم رسید. یک بار هم اوایل که به آمریکا آمده بودم یک تصادف بدجور کردم و یادم هست همینطور که گوشه خیابان ایستاده بودم رانندگان مسلمان بوق می زدند و از من می پرسیدند که آیا کمک احتیاج دارم یا نه.

خلاصه یک چیز عجیبی است. چیزی که مثل یک نخ نامریی ما را به هم وصل می کند. یک هویت دیگر ما را به هم پیوند می دهد. و همه اش هم با دیدن  این روسری آغاز می شود. و الا از کجا می فهمند که من مسلمانم؟

دوستی می گفت که  ازفروشنده مسلمانی به خاطر روسری اش و هم چون رییس جمهورمان هم احمدی نژاد بوده تخفیف گرفته !

هفته پیش هم که نیویورک بودم رفتم از یک ساندویچ فروشی حلال ساندوچ بخرم که طرف مصری از آب درآمد. برگشت و به من گفت :"شما ایرانیها باید به خودتان افتخار کنید چون رییس جمهور شما تنها کسی بود که به آمریکا نه گفت!!" بعدش هم به من تخفیف داد. اول خواستم سکوت کنم و چیزی نگویم ولی بعد یاد خاطره آقای ابطحی افتادم که در یکی از کشورهای عربی سوار تاکسی شده بود و مشابه همین حرف را شنیده بود. وایسادیم به بحث کردن و خلاصه کاشف به عمل در آمد که آقا نسبت به شیعه ها نظر خوشی ندارد. جالب این بود که در عین حال که از احمدی نژاد خوشش می آمد ایرانیها را تهدیدی برای سنی ها می دید. من دیگه به او نگفتم که احمدی نژاد یک خط در میان اسم امام زمان را می برد و دولت خودش را مقدمه ظهور او می داند چون فکر کنم حسابی وحشت می کرد!!!

اینها چیزهایی است که مرا به فکر وا می دارد که به همین راحتی ها دل از روسری نمی کنم. ولی راضیم هم نمی کند. دوستی دارم که روسری نمی پوشد ولی پسرش یک دختر با روسری گرفته (من از به کار بردن کلمه باحجاب و بی حجاب اکراه دارم چون به نظرم بعضیها سرشان را می پوشانند ولی بی حجابند و برعکس). خلاصه دوستم می گفت که پسرش گفته که من قدردان دخترهایی هستم که روسری می پوشند چون تعداد مسلمانها را می بینم و احساس تنهایی نمی کنم.  فکر کنم مثلا داشت از من تعریف می کرد ولی من توی دلم می گفتم  این پسرها اگه راست می گن چرا خودشون یک نماد انتخاب نمی کنن که تا ۶ کیلومتری به همه جار بزنن که مسلمونن. دلیلی نداشت که اینقدر بی ادب باشم برا همین هم فقط لبخند زدم.

فکر کنم این روسری هم مثل همه چیز دیگه در این دنیاست و سیاه و سفید نیست بلکه خاکستری است. ولی ای کاش گذاشتن یا نگذاشتنش به انتخاب خود آدمها بود و کسی کسی را اینوری یا آنوری مجبور نمی کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:11 توسط باکویر |

اینهم مقاله من و ونسا در مورد فیلم مستند بم ۶.۶:

http://www.commongroundnews.org/article.php?id=22846&lan=en&sid=1&sp=0

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:18 توسط باکویر |

حالا نوبت آقای مارادونا شده که مملکت ما را به ریشخند بگیرد! اینهم خبر بی بی سی:

"دیه گو مارادونا، بازیکن افسانه ای فوتبال آرژانتین، اواخر دسامبر سال گذشته در دیدار با کاردار ایران در بوئنوس آیرس پیراهن ورزشی امضا شده خود را به مردم ایران اهدا کرد.

مارادونا روی این پیراهن ورزشی با خط خود نوشته است: "با مهر تقدیم به مردم ایران".

مارادونا در دیدار با محسن بهاروند، نفر اول سفارت ایران در بوئنوس آیرس، ضمن اهدای این پیراهن ورزشی گفته بود: "من از ته قلبم با مردم ایران هستم و از آنها حمایت می کنم. این حرف را از ته دل می گویم."

مارادونا همچنین گفت که از دولت ایران حمایت می کند و دوست دارد با محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور این کشور، دیدار کند.

آقای احمدی نژاد در پیام خود به مارادونا از "لطف او نسبت به ملت حق طلب و انقلابی ایران" تشکر کرده است!!!!!!

رئیس جمهور ایران در پیام خود که بیشتر به پیامی سیاسی شبیه است، آمریکای لاتین را "سرزمین ملت های پاک و خونگرم و مظلوم خوانده که استکبار، زخم های عمیقی بر آن جای گذاشته است."

محمود احمدی نژاد در ادامه پیام خود خطاب به مارادونا گفته است که ایران"همواره در کنار شما قرار گرفته است."

دیه گو مارادونا در دیدار خود با کاردار ایران در آرژانتین در دسامبر سال گذشته گفته بود: "من تا به حال با فیدل [کاسترو، رئیس جمهور کوبا] و [هوگو] چاوز [، رئیس جمهور ونزوئلا] دیدار کرده ام، حالا فقط می خواهم با احمدی نژاد، رئیس جمهور شما، دیدار کنم." !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

واقعا هم بیچاره حق داره که می خواد احمدی نژاد را ببینه! بلاخره معجزه هزاره سومه!! دیدن هم داره! آدم به خدا گریه اش می گیره. 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:58 توسط باکویر |

از چپ به راست: دکتر کریمی حکاک، پسر سیمین بهبهانی، خودش و این آقای پیر هم وکیل دکتر مصدق بوده در دادگاه هایش. فکرش را بکنید!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 23:30 توسط باکویر |