این روزها دیدن بچه هایی که توی یاهو ۳۶۰ عکس ائتلاف اصلاح طلبان را گذاشته اند، منو عجیب یاد روزهای گذشته میندازه. راستش برام خیلی مهم نیست که این لیست رای بیاره. یعنی مهم هست ولی این تغییر نکردن آدمها برام جالبه. یعنی فکر می کردم اوضاع خرابتر از اینهاست و هیچی برای هیچ کس مهم نیست. خیلی مواقع که بر می گشتم ایران مثل رزمنده هایی بودم که رفتن جنگ و وقتی بر می گردن می بینن همه توی حال و هوای دیگری هستن. مثل حاج کاظم توی آژانس شیشه ای!!!
یه حس جالبی منو به این آدمها وصل می کنه و از اینکه این تنها من نبوده ام که اینطوری فکر نمی کردم می خوام داد بزنم و خدا را شکر کنم. یه حس خوشی توی رگهام جریان می گیره و ذوق مرگ می شم!!
همون بچه ها. همونایی که تو دانشگاه با هم کار می کردیم. دوباره همونا. چقدر با هم فرق داشتیم و هنوز هم داریم ولی دیگه بسه نمی خوام به این فرقها فکر کنم. می خوام به شباهتها و همفکریها فکر کنم. چیزی که این روزها همه جا بهش احتیاجه. با همه وجودم دعا می کنم که ناامید نشیم و انتخابای درستی بکنیم و از انتخابامون هم راضی باشیم.
از جمله پدر خودم که در لیست تهران است و بعد از دوبار ردصلاحیت شدن به جرم نداشتن التزام به اسلام!!!! بلاخره نمی دانم چه جوری شد که به اینجا رسید! حالا نه پولی دارد و نه رابطه ایی و نه زمانی هم برای تبلیغات!!! وضع بقیه هم بهتر نیست و چه می شود کرد. فکر می کنم حالا خیلی ها فهمیده اند نتیجه تحریم چه شد و چه بلایی سرمان آورد ولی هنوز هم بعضی ها بر تحریم پافشاری می کنند. ببینیم چه می شود...
دیشب یک جلسه بی مزه شرکت کردم که از توش هیچی در نیامد جز یک مشت شعار. استیون کینزر نویسنده کتاب معروف "همه مردان شاه" درمورد کودتای ۲۸ مرداد آمده بود و حرفها و تعریفات اغراق آمیز در مورد مصدق و دست زدن مرتب ایرانیهایی که احساساتی می شدند. لحظاتی از زندگی مصدق را هم به صورت نمایشی برایمان اجرا کرد و همین طور الکی هم از اکبر گنجی تعریف کرد! گمانم می خواست کتاب جدیدش را بفروشد، خلاصه اصلا خوشم نیامد.
ایرانیهایی هم که آمده بودند جالب بودند از جمله خانمی با موهای "های لایت" و شیک و پیک و سیگاری هم گوشه لبش که خودش را حزب اللهی سکولار می نامید!! به من گفت که طرفدار احمدی نژاد است چون توی مساله هسته ای خوب عمل کرده!! و با دیدن عکس خاتمی گفت ازش بدم میاد چون در مقابل این امریکاییها کوتاه آمد و خلاصه شاخهایی بود که روی سر من داشت سبز می شد!!!! و یک جور بی ربطی از اوضاع اقتصادی داخل ایران طرفداری می کرد که واقعا برایم جالب بود. خلاصه گیج و ویج با فرید از این جلسه به خانه برگشتیم. و شب را هم تا صبح خوابهای درهم و برهم دیدم.
یک فیلم زیبا در ستایش موسیقی و رقص که امسال نامزد اسکار هم بود. نیروی شفادهنده رقص، کودکان اوگاندایی را به دنیایی فرازمینی میبرد. دنیایی که بچه ها دردها و خستگیهای خود از جنگ را با حرکاتشان نشان می دهند و همزمان این دردها را به دور می افکنند و آرامش می یابند.
