اما امشب چیزی که مرا واداشت به نوشتن از جنس دیگری بود. یک اتفاق غیر منتظره و آنهم تماشای فیلم سنتوری داریوش مهرجویی بود. آنقدر ذوق زده شدم که تا ۲ نصفه شب بیدار ماندم و آنرا دیدم.
چقدر بی رحمند آنها که این فیلم را ممنوع کردند و چقدر بی سلیقه. این فیلم با همه سیاهیها پر از امید است مثل شعر شاملو.
دوستش داشتم. مثل مهمان مامان، مثل درخت گلابی. مهرجویی دروغ نمی گوید و جامعه را گل و بلبل نشان نمی دهد ولی یک نور امید ،یک ریسمان برای چنگ زدن و یک نقطه اتکا برایم باقی می گذارد. مثل تاتر افرای بیضایی اینقدر نچسب و شعاری رو بازی نمی کند ، بیانیه نمی خواند و باج هم به کسی نمی دهد . آخ که چه روزگار بدی است.
امیدوارم که مهرجویی این نگاه مهربان و عمیقکه با قلب تماشاگرانش پیوندی ناگسستنی بسته است به خاطر این کارها که با او می کنند و این جفاها که در حقش روا می دارند را از دست ندهد.
.jpg)