تبليغاتX
با کویر

این نقاشی زیبا اثر چه کسی می تواند باشد؟

 اثر آقای میر حسین موسوی نخست وزیر سابق ما. دیدن آثار نقاشی و معماری او در مرکز فرهنگی صبا تجربه لذت بخشی بود که در یک روز برفی در تهران اتفاق افتاد...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:47 توسط باکویر |

حمید دهباشی استاد دانشگاه کلمبیا در روزنامه الاهرام مطلبی نوشته در مورد سخرانی احمدی نژاد در این دانشگاه که خواندنی است. در این نوشته دهباشی، سخنان بولینجر رییس دانشگاه کلمیبا را مو به مو تحلیل کرده که فکر می کنم که کمتر کسی این اندازه درست و عمیق به این جریان نگاه کرده باشد. نکته جالبی در این مقاله وجود داشت که به نظرم خیلی درست است و آن هم این بود که" در دانشگاه کلمبیا یا کلا در آمریکا و دیگر جاهای دنیا مسخره کردن جرج بوش به یک عادت و کلاس تبدیل شده است و استادان به خاطر این کار به آدم نمره اضافی هم می دهند! "

من به چشم خودم می بینم که و هر کس از مادرش قهر می کند یک جوکی یا ویدیویی از بوش درست می کند و در اینترنت می گزارد و بعضی دوستان ضد آمریکایی دو آتشه ما هم تحلیل می کنند که ببین که کار این آدم چقدر خراب است که همه دنیا فهمیده اند و نتیجه گیریهای آبدو خیاری و غیره. من به سهم خودم  هیچ وقت از این ویدیوها خنده ام نمی گیرد و متاسف می شوم که با چهار تا ویدیوی مسخره حواسها چه راحت پرت می شود و آدمها فراموش می کنند که چطور شد که در دنیا آدمهایی مثل بوش و احمدی نژاد حکومت می کنند و چطوری خود این آدمهایی که به این جوکها می خندند خودشان در این بازی سهیم بوده اند.

 

حالا بعضی دیگر ازهمین آدمهای باکلاس به اینکه خودشان را وارد بازیهای کثیف سیاسی نکرده اند خوشحالند وبه سفید بودن صفحه انتخابات شناسنامه شان افتخار می کنند هر کسی که به نوعی دارد تلاشی می کند برای تغییر وضعیت جامعه را یک مشت بیکار یا شکم سیر می شمارند. حالا اشکال ندارد که عماد باقی و خانواده اش هزینه دمکراسی و آزادی را بدهند. مهم این است که نان و آب این آقایان و خانمها قطع نشود و بچه هایشان یا خودشان به خارج بروند و امکانات زیر دستشان باشد. بعدش هم بنشینند و بگویند دمکراسی به درد ایران نمی خورد چونکه مردم ایران ادمبی مثل احمدی نژاد را انتخاب کرده اند و با یک پز روشنفکرانه به جوکهایی در مورد او بخندند غافل از اینکه شماها از آنکه رفت و به احمدی نژاد رای داد بدترید، چون آنکه رای داد حداقل می خواست چیزی عوض شود و با بی سوادی و دهاتی بودنش یا بی اطلاعیش هم از شما بیشتر به وظیفه اجتماعیش پایبند بود.

این چیزها دل آدم را به درد می آورد و( حالا من که هیچ کاره ام ولی...) واقعا خستگی را به دل آنهایی که فداکاری کرده اند و می کنند برای این ملت و کشور باقی می گزارد.

یک چیز دیگر هم که به موضوع گفتگوهای ما در هر جمع و مهمانی خصوصا در خارج از کشور بدل شده اینست که وقتی به آدمها می گویی چرا فلان کار را نمی کنی جواب می دهند: "ایرانی کار جمعی بلد نیست و یا حالیش نیست و دو تا که سه تا می شوند انشعاب می زنند و غیره." گویا ما از بقیه دنیا جداییم و چیزی در خونمان هست که نمی توانیم کار کنیم. ضعفهای تاریخی و اجتماعی را جوری جلوه می دهند که گویا به ژنمان ربط دارد. من نمی فهمم فایده اینهمه خودکم بینی و تحقیر چیست و ما را به کجا می برد. من خودم بارها کار گروهی از جماعت ایرانی دیدم که کم از دیگران نداشته . این هم از این پزهای جدید است که آدمها تنبلی های خودشان را پای نداشتن فرهنگ گروهی می گذارند یا حداقل طوری بیان می کنند که انگار همه اش این است و غیر این نیست. این آخریها من جواب همه را می دهم و می گویم که اینطور نیست چون فکر می کنم خودمان این چیزها را می گوییم و بعد خودمان هم باورمان می شود و از هم انگیزه کار کردن را می گیریم و این دور باطل هم تا ابد ادامه خواهد داشت.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:39 توسط باکویر |

نمی دانم مرا چه شده است. در جمعهای بزرگ دلم می گیرد و زود خسته می شوم. خنده هایم الکی و باسمه ای شده و جنس شادیهایم تغییری عجیب کرده.  راستش آخرین بار یادم نمی آید که کی خندیدم. شاید عید فطر بود شاید هم نبود. بعد آن هر چه بوده  قهقه های فراموشی و همرنگ جماعت شدن بوده. انگار بچه ای بودم که یک اسباب بازی رنگین و پرسرو صدا را مدتها می خواسته و حالا که به آن رسیده خوشحال نیست.

این میل به گوشه گیری و سکوت وقتی ارضاء نمی شود و  حریم خلوتم که مرتب می شکند مرا تبدیل می کند به یک آدم پر سر و صدا و الکی که خودم نیست و از آن بیزارم. یک گفتگوی ساده و دو نفره  با دوستان خوب برایم بالاترین خوشیهاست و حیف که این لحظات در زندگیم بیشتر نیست. با این همه ناشکر نیستم و دست و پایی می زنم برای در آمدن و پرواز کردن که تا به حال ناکام مانده است.

می خواستم در مورد دایی جان ناپلئون هم بنویسم که هفته پیش بالاخره حوصله کردم و آنرا دیدم. همه از این سریال جکهایش را می گویند و می خندند و من صورت و نگاه سعید را در آخرین صحنه سریال بیاد می آورم.  بیاد نمی آورم که غمگین تر از این صحنه در فیلمهای ایرانی دیده باشم. عجیب بود. یک حس حسرتی در این نگاه موج می زد.مثل حسرت کتابهای گلی ترقی. مثل فیلم شکوه علفزار. یا پرنده خارزار. پرونده آدمهایی که بسته شده، حسهایی که تمام شده و زمانی که جلو رفته و آدمها را قربانی کرده و دیگر هیچ هم نمی توان کرد. هیچ.....مثل کودکی خودم و یا نوجوانیم.

این روزها از نقطه هایی بزرگ و کوچک در زندگیم پشیمانم و پریشان. باز باید دست به دامان زمان بشوم. زمان که روی زخمهایم مرهم می گذارد و شراب فراموشی را به کامم می ریزد.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 1:51 توسط باکویر |