تبليغاتX
با کویر

می خواستم از سفر نیویورک زودتر بنویسم که ننوشتم و خیلی چیزهایش یادم رفت. سفری که رفته بودم تا حمید رحمانیان و ملیسا را ببینم و جور نشد. ولی خوب خیلی بی فایده هم نبود. موسسه هنر شرقی جشنواره ای داشت که من و روجای عزیزم به دوتا از فیلمهاش رسیدیم که بد نبودند. یکی از آنها در پروژه یک آمریکایی بود که در اردوگاههای فلسطینی در لبنان با پیرمرد پیرزنهای فلسطینی که در سال 1948 از فلسطین بیرون شده بودند یک سری مصاخبه خام و ادیت نشده تهیه کرده بود. در واقع بسیاری از این پیرها یا مرده بودند و یا در حال مردن و این آمریکایی یک جورهایی این مصاحبه ها را به عنوان تاریخ شفاهی جمع کرده بود. (کاری که اسپیلبرگ با یهودیان به جا مانده از هولوکاست چند سال پیش کرده بود) در حین پخش فیلم صداهای گریه و هق هق تماشاگران که احتمالا فلسطینی بودند به گوش می رسید که در یادم ماند و تکانم داد.

ولی قسمت خوبش موقعی بود که می خواستیم در جلسه ای که از طرف جشنواره برگزار شده بود برویم و یک خانم آمریکایی به ما پیشنهاد کرد که ما را با ماشینش برساند. در راه با دوستش که صندلی جلو نشسته بود صحبت می کردند که به او گفت:"قرار است فیلم خونبازی بنی اعتماد در جشنواره به نمایش در آید" و بعد هم اضافه کرد: "من عاشق بنی اعتماد هستم و به خصوص فیلم زیر پوست شهر را خیلی دوست دارم." اینجا بود که من و روجا به هم نگاه کردیم و لبخند غرورآفرینی با یکدیگر رد و بدل کردیم!!!!!!

لحظه کوچک ولی خوبی بود . دیروز دوباره به یادش افتادم و با خودم خندیدم

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:22 توسط باکویر |

دلم می خواست زودتر از اینها بنویسم ولی نشد. دلایلشم کم و بیش می دانید. اینکه مادرم آمده و زندگی ما رنگ و بوی دیگری گرفته. بوی خوب خانواده.

مادرم بعد از ۲۷ سال آمده واشنگتن. سال۵۹ بوده که از آمریکا با پدرم به ایران رفته و آنطور که می گه از این تصمیمش متاسف نیست. دوست دارم بدونم حالا چی فکر می کنه و دنیا را چطور می بینه.

 اینه که این روزها جاهای مختلف می برمش و  دوستهای قدیمیش رو (که انتخاب کردند و ایران نرفتند) بهش نشون می دم. برخوردهای جالبیه و درسهای بزرگی برام داره. تا ببنیم چه پیش میاد.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 7:35 توسط باکویر |