تبليغاتX
با کویر
سلام به همه!

این مطلب من را در مورد الگور (برنده جایزه صلح نوبل امسال) را دوست داشتید در رادیو کالج پارک بشنوید. پیشاپیش از کیفیت بی کیفیت صدایم از همه دوستان و آشنایان معذرت می طلبم!!!

http://www.radiocp.com/

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 15:31 توسط باکویر |

در خبرها آمده بود که "عمادالدین باقی بازداشت شد".

چه می شود گفت.براستی که زندانبانهای ما برای زندانهایشان گلچین می کنند. این عکس را که در تابستان از او در جلسه انجمن دفاع از زندانیان گرفتم (و شنیده ام که درش قرار است تخته شود) تقدیم می کنم به خانواده اش. امیدوارم که بزودی خبرهای بهتری برایشان بیاید. (مثل همان پوستری که روی دیوار چسبانده شده و اشاره است به شعر "یک شب مهتاب" شاملو)

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو مي بره كوچه به كوچه
باغ انگوري باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اونجا كه شبا پشت بيشه ها
يه پري مياد ترسون و لرزون
پاشو مي ذاره تو آب چشمه
شونه مي كنه موي پريشون

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو مي بره ته اون دره
اونجا كه شبا يكه و تنها
تك درخت بيد شاد و پر اميد
مي كنه به ناز دستشو دراز
كه يه ستاره بچكه مثه يه چيكه بارون
به جاي ميوش سر يه شاخش بشه آويزون

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو مي بره از توي زندون
مثه شب پره با خودش بيرون
مي بره اونجا كه شب سياه
تا دم سحر شهيداي شهر
با فانوس خون جار مي كشن
تو خيابونا سر ميدونا
عمو يادگار مرد كينه دار
مستي يا هشيار
خوابي يا بيدار

مستيم و هشيار شهيداي شهر
خوابيم و بيدار شهيداي شهر
آخرش يه شب ماه مياد بيرون
از سر اون كوه بالاي دره
روي اين ميدون رد مي شه خندون
یک شب ماه میاد...

 توضیح:

خانم فاطمه کمالی (همسر باقی) و صالح نیکبخت وکیل او هم در این عکس هستند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:15 توسط باکویر |

فردا یک خروار کار دارم و ۱۰۰ جا باید برم. کلاس و کار و خلاصه باید هر چه زودتر بخوابم تا وسط روز کم نیاورم. ولی طبق معمول شب عید فطر خوابم نمیره و یاد خیلی آدمها هستم و دوست دارم بدونم الان کجان و چه می کنند. دوستهای دور و نزدیکم. چقدر پرپر می زنم که ببینمشون و دوست دارم بدونن که الان به یادشون هستم.

هر عزیزی که این نوشته ها را می خونه عیدش مبارک باشه و منو هم از دعا فراموش نکنه. عید فطر تو غربت و دور از خانواده یه کم سخته ولی نسبت به سختیهای دیگه دنیا اهمیتی نداره!

۱۰۰۰ تا آرزو دارم و نمی دونم کدامشون را اول از خدا بخوام. ولی یک چیز  مرتب میاد توی ذهنم و اون هم کشورمه. هفته های بدی رو گذروندیم(به مرحمت آقای احمدی نژاد!!!!) هنوز هم معلوم نیست چی بشه.ولی مثل اون وقتها که توی تهران ماه رمضان  می رفتیم کانون توحید(یادش بخیر) و با صدای بلند دعا می کردیم دوباره دعا می کنم:

"خدایا! آنهایی که به کشورمان در هر لباسی خدمت می کنند توفیق بده و آنهایی که خیانت می کنند در هر لباس و مقام و موقعیتی که هستند، شرشان را از سر این مملکت کم کن!!!" آمین.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 8:12 توسط باکویر |

این روزها سرم بدجوری شلوغ است ولی یک جور حس امیدواری هم پس از مدتها در من زنده شده است. اینکه چطور شد که به این امیدواری رسیدم را بعدا می گویم که طبق معمول توی ذوقم نخورد! به دعای همه دوستانم محتاجم. فراموشم نکنید.

این پست را تقدیم می کنم به دوست عزیزم نسیم که همین که آمدیم بیشتربا هم آشنا شویم از پیش ما رفت یک ایالت دیگر. البته قول داده که بما سر بزند! ما هم امیدواریم!

آن سخنرانی بی نظیرش را در کنفرانس زنان فراموش نمی کنم که شوری در حضار برانگیخت. نکته جالب این بود که دیروز فهمیدم این دوست گل ما همان بازیگر نقش اول فیلم "رای مخفی" اثر بابک پیامی است. این هم عکس نسیم خانم در این فیلم(اگرچه اگر به من نمی گفتند ۱۰۰ سال نمی فهمیدم که او خودش است!!!!)

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 18:13 توسط باکویر |

من یک جور گریه عجیب و غریب دارم که فقط بعضی مواقع خاص سراغم می آید. دردی عجیب و فشاری باور نکردنی شقیقه ام را دربر می گیرد که حتی وقتی ناخنهایم را در پیشانیم فرو می کنم متوجه نمی شوم. این گریه  مثلا اگر با آدمهای دور و برم دعوا کنم یا نمره بد بگیرم !!! یا دلم برای کسی تنگ شود اینطور مرا از پا نمی اندازد.

 در زندگیم دوبار اینطوری شدم که بار اولش همین تابستان بود که به ایران آمده بودم و ماجرای آن دختر عشایر فقیری که پدرش به خاطر نیش و کنایه هایی که اطرافیان به سبب رابطه نامشروع دخترک با پسری به او می زدند، تصمیم گرفت که دخترش را بکشد. پیشنهادش را به دخترش گفته بود و دخترک درمانده هم موافقت کرده بود و در نهایت آرامش در گودالی که پدر کنده بود دراز کشیده و پدر هم روی او خاک ریخته بود. ظاهرا این داستان در روزنامه شرق مرحوم چاپ شده بوده و یکی از اطرافیانم برایم تعریف کرد. همین حالا که دارم می نویسم می لرزم.تصویر دخترک که در قبر دراز کشیده جلوی چشمانم رژه می رود و دیوانه ام می کند. یادم هست حداقل دو روز همین جور توی خیابان و تاکسی و آسانسور زار می زدم و مردم هم حیرتزده مرا نگاه می کردند. (مثل خسرو شکیبایی در فیلم پری که توی تاکسی زار می زد).

بار دومش هم امشب بود که تنها رفته بودم یک کافی شاپ تا افطار کنم (اینهم عادت جدیدم است که حوصله جمع را ندارم ) و کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی را هم با خود برده بودم و می خواندم. من روی این کتاب خیلی حرف دارم و انتقاد. ولی انکار نمی کنم که حسهایش آدم را می گرفت.  وسط خواندن دوباره آن گریه عجیب سراغم آمد و مثل دیوانه ها توی کافی شاپ شروع کردم به زار زدن. ناخنهایم را توی پیشانیم فشار می دادم و خدا خدا می کردم کسی مرا با آن هیبت نبیند. خلاصه حال عجیبی بود.

برای کسانی که کتاب را نخوانده اند بگویم که داستان در مورد دوستی دو پسربچه افغانی است در زمان حمله روسها و طالبان. جزو پر فروشترین کتابها در آمریکا بوده و در ایران هم خیلی ها آنرا خوانده اند.خدا بخواهد مفصل در موردش خواهم نوشت. راستی فیلم آنهم ساخته شده و بامزه اینکه همایون ارشادی خودمان(بازیگر درخت گلابی و طعم گیلاس) هم در آن بازی می کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:15 توسط باکویر |

چه چیزی می توانست بهتر از دیدن فیلم "شهربانو" در این ایام برای من باشد؟ این مستند زیبا و انسانی تلاش ملیسا که یک دختر آمریکایی بودبرای آشنا شدن با شهربانو زنی ستنی و مذهبی در جنوب تهران. چقدر نگاه حمید رحمانیان کارگردان فیلم و همسر ملیسا به این آدمها محترم است. این صبر و پشتکار برای ایجاد رابطه دوستی را که ملیسا از خود نشان داد من در ایرانیها نمی بینم. حتی در خودم. رفتن و نشست و برخاست کردن و همراه شدن با آنها برای کشف دنیاهایشان. ملیسا حتی با آنها سبزی هم پاک کرد و در خانه شان چادر هم به سر کرد، با آنها غذا خورد و حتی به بهشت زهرا رفت.

چقدر این فیلم از شعار به دور بود و هیچ چیزی را نمی خواست به زور ثابت کند.با اینکه از ساخت فیلم چند سالی گذشته، حرفهای آن همان دغدغه های امروز ما بود. در خانه پرجمعیت شهربانو مدام بحث سیاسی در می گرفت. جوانها یک چیز می گفتند و بزرگترها یک چیز. درباره انقلاب و آمریکا و جنگ و همه و همه. درست مثل خانه های خودمان در ایران.

 حمید رحمانیان فیلمساز بااستعدادی است با نگاهی عمیق و البته بسیار توانا از نظر تکنیکی .یادم هست چند سال پیش که او را به دانشگاه هنر دعوت کردیم همه از کیفیت کار او شگفت زده شده بودند. ملیسا هم آنروز آمده بود. جلسه بیاد ماندنیی بود.

از دوست عزیزم تمشک که این فیلم را برایم پیدا کرد و فرستاد بی نهایت ممنونم و امیدوارم به جای مستندهای سرسری و بیکیفتی که این روزها در مورد ایران ساخته می شود(البته نه همه شان!)، فیلم رحمانیان بیشتر دیده شود.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 8:24 توسط باکویر |

لباسش مانتوی بلند و گشاد سیاهی بود با یک روسری که زیر گلو سنجاق زده شده بود.  لباسی که این روزها در تهران به سختی تن جوانهایی به این سن و سال می بینی.  ۱۸ سالش نشده بود و فارسی را با لهجه انگلیسی حرف می زد. در صدایش آرامش و اعتماد به نفسی بود که آدم را به تامل وا می داشت.

نمی دانم دقیقا از چه موضوعی شروع شد که بین ما بحث در گرفت. اینبار برخلاف همیشه سعی می کردم آرام باشم و احساساتی نشوم (هر چند که با این اعصاب خرابم و اوضاع جهان واقعا نمی شود!) می خواستم بدانم در پس آن اعتماد به نفس و ایمان که در صورتش کاملا توجه را جلب می کرد، چه می گذرد. 

در آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده بود. حالا در دانشگاه ژنتیک می خواند. از او پرسیدم : از چه کسی تقلید می کنی؟ (البته همینطوری یک دفعه نپرسیدم، بحثمان از جای دیگر شورع شد و به اینجا رسید!) جواب داد :"فاضل لنکرانی" گفتم :او که زنده نیست. پاسخ داد :در مساله ای که او جواب نداده به کس دیگر رجوع می کنم.

پرسیدم :"چطور به این نتیجه رسیدی که باید او را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کنی؟" جواب داد:" وقتی ۹ ساله شدم از دو نفر عاقل و عادل پرسیدم و آنها هم به من گفتند لنکرانی را انتخاب کن!" اینجا فهمیدم که جوابهایش را خوب آماده کرده است و خلاصه با کسی که به راحتی کم بیاورد طرف نیستم.

ادامه دادم:" از ۹ سالگیت تا به حال آیا تحقیق کرده ای ببینی که او همچنان مجتهد شایسته ای است؟ شاید لازم باشد عوضش کنی؟!" جواب داد: "بله. من مدام در حال تحقیق هستم. در ضمن مجتهدینی مثل فاضل لنکرانی مورد تایید همه هستند در حالیکه آدمهایی مثل آیت الله صانعی لیبرال ( دستهایش را به حالت خاصی بالا برد و با یک لحن تمسخرآمیز روی حرفش تاکید کرد) را خیلی ها تایید نمی کنند.

گفتم :"از کجا می دانی که تایید نمی کنند؟ شاید تو نمی دانی. شاید رسانه های ایران نمی خواهند روی او تبلیغ کنند." جواب داد " نه من می دانم. بسیاری از اهل حوزه او را قبول ندارند!" 

گفتم: "مگر آیت الله صانعی چه چیز بدی گفته؟" جواب داد" مثلا اسلام گفته دختر باید ۹ سالگی سن تکلیف شود در حالیکه صانعی می گوید از زمان بلوغ. در ضمن گفته که زن می تواند قاضی باشد و  دیه زن و مرد باید برابر باشد که کاملا خلاف اسلام است."  قیافه مرا می توانید در آن لحظه تصور کنید!!!

بحث ما کمی ادامه پیدا کرد ولی به جای خاصی نرسید. برایم عجیب بود و غیر قابل درک. این روزها خیلی از این آدمها می بینم و سعی میکنم بفهمم چطور در این کشور غربی چنین بچه هایی تربیت می شوند و چطور می شود آنها را فهمید.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 6:11 توسط باکویر |

این روزها از زمین و زمان احمدی نژاد می بارد. هر شبکه تلوزیونی را که باز می کنی یا دارند با او مصاحبه می کنند با خبری در مورد او پخش می شود. همه جورش را هم می شود دید. بعضی ها فحش می دهند، بعضی ها می گویند باید با او گفتگو کرد ، عده ای جلوی دانشگاه کلمبیا تظاهرات کردند و بعضی های دیگر هم گفتند پس آزادی بیان که ما آمریکاییها بهش افتخار می کنیم چه می شود.

می شود خوشبین بود که در پشت این سر و صداها عده ای دنبال حقیقت در مورد ایران می گردند و می شود بدبین بود که چهره زشتی از ایران معرفی شده است. هنوز برای قضاوت زود است.

من فقط بدجوری پکرم و حالم از همه اینها به هم می خورد. یک چیزی به من می گوید این درد ما نیست. مدام از خودم می پرسم چرا باید اینجا باشیم، به قول هامون در فیلم هامون "از کجا شروع شد؟!!!. گیج گیجم و می دانم این درد خیلی های دیگر مثل خودم هم هست. ای کاش ابرها کنار برود و نوری به زندگی ما بتابد. آیا می شود؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 7:56 توسط باکویر |