در ایرنا مطلبی خواندم با این عنوان :
ناتوي فرهنگي/ ورزش، دريچهاي براي نفوذ فرهنگي آمريكا به كشورهاي ديگر
نویسنده محترم این مقاله می نویسند :"آموزش و ورزش همواره به عنوان دو ركن فرهنگي و راهكارهاي براي تغيير هويت و ايجاد پل ديپلماسي فرهنگي و يا ابزار ديپلماسي قدرت نرم در كشورهاي غربي به ويژه آمريكا مطرح بوده و به كار گرفته شدهاند.
در اين ميان نقش ورزش به عنوان يك دريچه مطمئن و كم هزينه براي نفوذ فرهنگي در ميان كشورهايي باپشتوانههاي غني فرهنگي در نزد قدرتهاي بزرگ پوشيده نبوده است. "
از قرار معلوم "كاندوليزا رايس" وزير امور خارجه آمريكا روز دوشنبه "فارمر كال ريپكين"، مرد آهني بيسبال آمريكا را به عنوان فرستاده ويژه اين كشور به چين گسيل داشته است تا براي ارتقاي وجوه فرهنگي آمريكا در خارج از اين كشور و به ويژه در پر جمعيتترين كشور دشمن آمريكا تلاش كند. این بهانه ای شده تا نویسنده ایرنا این مطلب جالب را بنویسد!
نتیجه گیری مقاله مزبور هم خواندنی است:"دعوت از بازيكنان كشورهاي مختلف به ويژه كشورهاي به اصطلاح " دشمن " براي بازي در تيمهاي داخليايالات متحده نيز از ديگر راهكارهاي ايجاد تفاهم ساختگي ميان فرهنگهاي ملل متخاصم است تا اين بازيكنان بتوانند فرهنگ ورزشي را به همراه ديگر وجوه فرهنگي كشور ميزبان به كشور خود ببرند."
تا حالا که انقلاب مخملی به ورزش و فرهنگ و آموزش کشیده شده.فکر کنم از فردا محیط زیست و بهداشت و مواد غذایی و ... هم راههای بسط انقلاب مخملی در ایران بشوند!!!
بلاخره پس از مدتها جستجو در کتابخانه شهرمان فیلم "تس" اثر رومن پولانسکی بر اساس رمان معروف "تس دوربرویل" نوشته توماس هاردی را پیدا کردم و با حوصله به تماشایش نشستم.
یادم هست نزدیک 9 یا 10 سال پیش کتاب تس را از کتابخانه دانشگاه هنر گرفتم و از پایان تلخ آن حسابی تکان خوردم. تا آن موقع بسیاری از همکلاسیهایم در مدرسه این کتاب را خوانده بودند و من تقریبا دیر به سراغش رفتم. این بار هم با یادآوری خاطره آن روز فیلم را تماشا کردم و باید اعتراف کنم که فیلم هم در حد کتاب یک شاهکار بود.
از پولانسکی هم دو فیلم دیگر دیده بودم که عالی بودند ولی ساختاری هالیوودی داشتند. یکی "بچه رزماری" و دیگری فیلم عجیب و فوق العاده "محله چینی ها". دو فیلم دیگر هم پیدا کرده ام که هنوز ندیدمشان. "مرگ و دوشیزه" و "پیانیست".
فیلم تس اما از جنس دیگری بود. بازیگران غیر مشهورش، فیلمبرداری خاص همراه با ضرباهنگ آهسته فیلم وموسیقی زیبایش، سینمای اروپای شرقی را به یادم می آورد.
چیزی که مرا شگفت زده کرد انتخاب هوشمندانه بازیگران بود. انگار که غیر از این بازیگران نمی توانسته اند باشند. به خصوص بازیگر نقش "انجل" (که ابتدا زیاد به دلم ننشست، ولی به مرور برایم جا افتاد) شوهر تس، که آن شخصیت معصوم فرشته گونه ولی ضعیف النفس را به گونه ای باورنکردنی عالی بازی می کرد.
فیلم بسیار به کتاب وفادار بود ولی ساختار حرفه ای آن تماشاگر را بدون احساس خستگی به دنبال خود می کشاند و دانستن پایان داستان هم چیزی از جذابیت فیلم نمی کاست.
نکته دیگر ضد دین بودن یا در حقیقت ضد کلیسا بودن این داستان همانند کتاب خرمگس اثر "اتل لیلیان وینیچ" بود. در این داستانها کشیشها و یا دیندارانی که به طور رسمی نماینده کلیسا و قشر وابسته به آن هستند افرادی متظاهر، منافق و پیرو رسوم و سنتهای پوسیده اجتماع معرفی می شوند. کشیش دهکده تس، قبول نمی کند تا فرزند او را که نامشروع است در قبرستان کلیسا دفن کند و تس قسم می خورد تا دیگر پایش را به آن کلیسا نگذارد. با این وجود او ایمانش را به خدا از دست نمی دهد و در صحنه ای تس را می بینیم که در برابر ستونی که شاید متعلق به یکی از ادیان باستانی است زانو زده و دعا می کند. خانواده انجل هم از قشر کلیسایی هستند و خود انجل هم به عبارتی یک فرد مذهبی است و در مقام عمل با بی رحمی شخصیت تس را قضاوت می کند و او را از خود می راند.
فیلم در مکان تاریخی "استون هنج" که متعلق به یکی از اقوام باستانی انگلستان است و گویا برای قربانی کردن در برابر خورشید به کار می رفته به پایان می رسد. هنوز سر از این صحنه جادویی در نیاورده ام!
تماشای "تس" برایم تجربه ای بیاد ماندنی بود. یک دنیا رمز و رازی که دوست دارم کشفشان کنم و برای همین است که این اثر هنری را برای بسیاری ماندگار و جاودانه می سازد.