تبليغاتX
با کویر

صحنه اول: (دهه 1920)

 

جان رید (روزنامه نگار کمونیست آمریکایی ) لوییز برایانت (نویسنده و هنرمند آمریکایی و دوست دختر جان که به تازگی با هم آشنا شده اند) در کافه ای معمولی با هم می رقصند. لوییز می خندد و خوشحال است.

کات

رستورانی شلوغ

همه حاضرند. یکی از دوستان جان از لوییز با حس رفع تکلیف و فقط برای باز کردن مکالمه می پرسد: راستی لوییز تو به چه کاری مشغولی؟

لوییز: من می نویسم.

دوست: آه! آفرین. می شه لطفا نون رو رد کنی بیاد؟! و می رود.

 لوییز کمی با تعجب مکث می کند.

کات

 

صحنه دوم:

جان و لوییز در همان کافه و با همان موسیقی می رقصند. لوییز باز هم می خندد.

کات

میز شام و همه دور آن نشسته اند.

یکی از دوستان جان به لوییز می گوید: می شه لطفا نون رو رد کنی بیاد؟! راستی لوییز تو چه کارها می کنی؟

لوییز در حال رد کردن نان و با هیجان خاصی می گوید: من می نویسم.

دوست جان: جدی؟ آفرین. و به صحبت با شخصی که روبرویش نشسته می پردازد.

لوییز مکث می کند.

کات

 

صحنه سوم:

جان رید و لوییز و اما گلدمن (نویسنده و فعال آنارشیست/فمینیست آمریکایی) و چند نفر دیگر سر میز نشسته اند. اما گلدمن با حرارت و اعتماد به نفس بحث می کند. ناگهان رو به لوییز کرده و می پرسد:

جان به من گفته که تو می نویسی! راستی در چه موضوعاتی می نویسی؟

لوییز کمی دستپاچه می گوید: در مورد همه چیز می نویسم!

اما گلدمن با تعجب فراوان می پرسد: تو در مورد همه چیز می نویسی؟!!

اوییز با همان خنده دستپاچه: آره! در مورد همه چیز، هیچ چیز. آره فقط می نویسم.

اما گلدمن با تعجب همراه با تحقیر مکث می کند و بعد می گوید: که اینطور! و دوباره به صحبتش با بغل دستی اش ادامه می دهد.

خنده روی صورت لوییز می ماسد.

کات

 

صحنه چهارم:

لوییز و جان دوباره در همان کافه و با همان موسیقی می رقصند. لوییز همچنان خندان است.

کات:

در کافه ای جان با چند کارگر بحث سیاسی می کند. در این صحنه یوجین اونیل (شاعر و نویسنده آمریکایی با بازی جک نیکلسون) وارد می شود و با جان رید باب دوستی باز می کند. لوییز خسته و درمانده نگاه کنار میزی نشسته است. مردی در آنسوی میز می گوید: خانم لوییز برایانت! شما فرد بسیار دوست داشتنی هستید و آنطور که شنیده ام نقاش زبردستی هم هستید.

لوییز با کلافگی و حرص می گوید: من می نویسم!

کات

 

صحنه چهارم:

لوییز و جان در همان کافه همیشگی . در حال همان رقص. لوییز لبخند همیشگیش را بر لب دارد.

کات

 

صحنه پنجم:

شب و دیر وقت است. در خانه جان رید همه جمع هستند و با حرارت بحث می کنند. یکی فریاد می زند: به جای این حرفها بروید مارکس بخوانید! انگلس بخوانید!

بقیه هم جوابش را می دهند. سروصدا نمی گذارد لوییز بخوابد و او کلافه است. جان و لوییز به اتاق خواب می روند. لوییز آماده است تا دعوا را بیاندازد ولی جلوی خود را می گیرد. کات

جان و لوییز همراه لبخندشان با هم در کافه همیشگی می رقصند.

کات

 

صحنه ششم:

دور میزی همه نشسته اند. اما گلدمن می گوید: تنها راه اینه که مردم بریزند تو خیابونها و اعتراضشونو اینجوری نشون بدن!

همه می خواهند جواب بدهند که ناگهان لوییز با صدای بلندی می پرسد: ولی اما!!!!

همه ساکت می شوند تا نظر لوییز همیشه ساکت را بشنوند.

لوییز ادامه می دهد: فکر نمی کنی اگر مردم توی انتخابات شرکت کنند رایی که میدن جای پاشونو محکمتر می کنه؟!!

یوجین اونیل به دقت لوییز را می نگرد.

اما گلدمن: نخیر! سیستم رای دادن توی این کشور همیشه برای خر کردن مردم بوده! همین!

لوییز : ولی آخه تو فکر نمی کنی...

اما گلدمن با تحقیر: فکر می کنم برات روشن کردم که چی فکر می کنم؟!!!

باز هم نگاه یوجین اونیل. انگار در آن جمع فقط او لوییز را می بیند و تحقیرش را حس می کند.

جان وسط مکالمه می پرد و طرف لوییز را می گیرد. همه با هم شروع به بحث و جدل می کنند. لوییز ساکت است.

جان در گوش لوییز می گوید: از دست اما ناراحت نشو! اون با من لجه!

لوییز با لحن کنایه آمیزی می گوید: ممنون! الان با این حرفت خیلی احساس آرامش می کنم!!!!

کات

 

اینها صحنه های درخشانی از فیلم "سرخها" اثر وارن بیتی در سال 1981 است که خود نیزدر نقش جان رید بازی کرده است. این فیلم درخشان که بطور تصادفی در کتابخانه پیدایش کردم، تصویری عجیب و بیاد ماندنی از فعالیت کمونیستها در آن سالهای انقلاب اکتبر روسیه ارایه می دهد. جان رید مجذوب آرمانهای کمونیستی بود و در این راه رنج فراوانی در آمریکا متحمل شد. او به روسیه رفت تا از نزدیک انقلاب و دستاوردهایش را مشاهده کند و تجربیاتش را به آمریکا ببرد ولی همانجا در حالی که فقط لوییز در بسترش بود درگذشت.

 این فیلم فرای یک شرح حال تاریخی ساده از زندگی جان و لوییز واقعی در آمده و رابطه  ایندو را بسیار پیچیده به تصویر کشیده است. لوییز که شخصیتش مدام در سایه جان رید کاریزماتیک قرار می گیرد، همواره در جستجوی جایگاه واقعی خودش است.

 صحنه درخشان بالا تنهایی و غربت او رابا کاتهای سریع از صحنه رقص در کافه به میز شام و دوباره به کافه با همان سوال و جوابهای همیشگی ترسیم می کند. در لابلای فیلم هم مصاحبه های افراد واقعی که با این زوج در ارتباط بوده اند گنجانده شده که آنرا بسیار جذاب کرده است.

فیلم "سرخها" داستان تحول زندگی دو انسان جدای از زندگی سیاسی و آرمانیشان است و بدون شک یکی از شاهکارهای هنر سینما است.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 4:28 توسط باکویر |

نمیدانم اینجا چه کار از دستم برمی آید تا در انتخابات مجلس آدمهایی با تفکر احمدی نژادی رای نیاورند ولی این توصیه های ابراهیم نبوی به نظرم جالب آمد. شما هم یک نگاهی بیندازید:

280 روز تا 24 اسفند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:15 توسط باکویر |

جلسه جمعه حاصل دست و پازدنم برای رسیدن به" آنچه باید باشد" از آنچه هست" بود که به لطف خداوند بلاخره برگزار شد.

دو هفته پیش که در برنامه ای صحبت های پاملا و جین (از فعالان یک گروه ضد جنگ) را که از فلسطین و سوریه و اردن دیدن کرده بودند شنیدم . از آنها دعوت کردم که مشاهداتشان را با جمع ایرانی ما در منزلمان در میان بگذارند. ایمان به اینکه "باید کاری کرد" انرژی عجیب و باورنکردنی به من داد تا این برنامه را تهیه کنم.

چیزی که برایم جالب بود و هست اینست که سانسور و کج سلیقگی صدا و سیمای ما در ایران بلایی سر نسل ما آورده که حتی راجع به مساله ای مثل فلسطین ، با وجود بمباران تبلیغاتی که علیه اسراییل شده ایم، بسیار کم می دانیم. صحبتهای یک ساعته پاملا دریچه ای بود به دنیای ناشناخته زندگی فلسطینها و اسراییلیها در کنار هم.

از همین جا از همه دوستانی که آمدند و به جلسه ما رونق دادند و همچنین گرمای منزل ما را صبورانه تحمل کردند تشکر می کنم. همچنین از دوست مهربان و همیشه همراهم، سعیده، که سختی های برگزاری این جلسه را با من سهیم شد و بی وجود سخاوتمندش زندگی در این کشور غریب برایم سخت و غیر قابل تحمل می بود.

این هم جمله ای زیبا که جین برای ما خواند و قبلا هم شنیده بودم ولی نمی دانستم متعلق به مارگارت مید است و عجیب مصداق دارد:

 Never doubt that a small, group of thoughtful, committed citizens can change the world.Indeed, it is the only thing that ever has.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:13 توسط باکویر |

این روزها مشغول خواندن کتاب جالبی هستم به نام:

Close up, Iranian Cinema, Past, Present and Future

نوشته آقای حمید دهباشی که البته به زبان انگلیسی نوشته است. این کتاب مجموعه نوشته های سینمایی دهباشی استاد معروف دانشگاه کلمبیاست که به کارگردان معروفی مثل ریدلی اسکات هم مشاوره سینمایی می دهد.

 

این کتاب شامل چهار مصاحبه (اگر اشتباه نکنم، چون هنوز آنرا تمام نکرده ام) با کارگردانهای ایرانی ، بیضایی، کیارستمی، فرمان آرا و مخملباف است. هیجان انگیزترین این مصاحبه ها همانطور که می شود حدس زد مربوط به محسن مخملباف است. مصاحبه اش هم به اندازه فیلمهایش غافلگیرکننده و شنیدنی است.

تمام ماجرای کودکی آقا محسن ، رابطه اش با پدر و ناپدریش و مادربزرگش شنیدنی است. از همه بامزه تر که من نمی دانستم دوستیش با بهزاد نبوی در اوایل انقلاب بود. داستانهای شکنجه اش در زندان شاه، چاقو زدنش به پلیس، ازدواجش با فاطمه مشکینی و مرگ تراژیک او نقاط اوج این مصاحبه هستند.  فعالیتهای مذهبی ، فرهنگی او و دوستانش هم بسیار جالب بوده مثلا همانطور که می دانید او از موسسان اولیه حوزه هنری بوده است.

ولی از همه جالبتر این بود که او در جوانی تحت القائات مذهبی های محله شان تصمیم می گیرد دکتر شریعتی را ترور کند!! به این منظور به حسینیه ارشاد می رود تا شرایط را بررسی کند. آنطور که خودش می گوید :"رفتم ببینم این کیه که به امام علی(ع) توهین می کنه؟" سخنرانی شریعتی چهار ساعت طول می کشد و مخملباف محو کلام شریعتی می شود. او اضافه می کند: "از اون روز به بعد من شیفته و مرید شریعتی شدم و کتابهایش را در محله مان پخش می کردم!".

نهایتا او و خانواده اش به خاطر همین کار مجبور به ترک محله شان می شوند. دوست دارم مفصل در مورد این کتاب بنویسم ولی فعلا به همین بسنده می کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 9:41 توسط باکویر |

مصاحبه حاتمی کیا مثل همیشه دلپذیر بود. گرچه مجری لوس برنامه با زیرکی جهت مصاحبه را منحرف می کرد و بعضی وقتها با سوالهای بی ربط و نظرات بیجایش لج آدم را در می آورد. ولی خوب بلاخره صدا و سیمای جمهوری اسلامی است و اگر آدمهایی مثل حاتمی کیا بخواهند دهانشان را باز کنند آنوقت خیلی ها زیر سوال می روند.

یاد چند سال پیش افتادم وقتی او تازه فیلم ارتفاع پست را ساخته بود و مادرم او ر به خانه مان دعوت کرد. با اینکه انتظار نداشتیم با دخترش به خانه مان آمد. آنشب خانه ما مملو از پیر و جوان شده بود و هر کسی دوستی را هم با خود آورده بود. گفتگوی صمیمی آنشب و حال و هوای جلسه یکی از بهترین خاطره های زندگیم است. هر وقت با دوستان می نشینیم یاد آنشب می کنیم. آن جلسه باعث شد که علاقه ما به حاتمی کیا دوبرابر شود و موضوعات بسیار قابل تاملی از دهانش بشنویم. مثلا خاطره ای از روزهای جنگ تعریف کرد که خوب به یادم مانده است.

 در سنگر کوچکی یک گروه ایرانی شامل بسیجی، سرباز ، ارتشی و غیره مورد محاصره کامل عراقیها قرار می گیرند. در حالی که خمپاره روی سرشان فرود می آمده و هر لحظه انتظار مرگ را می کشیده اند یک نفر ناگهان می پرسد؟ اصلا ما برای چه به جبهه آمده ایم؟ در آن لحظات مرگ و زندگی همه با حرارت شروع به بحث می کنند بی توجه به آنچه در بیرون می گذرد. یک سوال اساسی که انگار موقعیتی برایشان پیش نیامده بوده که از خودشان بپرسند.

آنشب هم حاتمی کیا از سانسور و مانع تراشی شاکی بود مثل همین مصاحبه اش. لبه تیغ سانسور گردن همه را زده است. دیگر کاری ندارد که فرمان آرا و بیضایی و کیارستمی باشد یا حاتمی کیای انقلابی و جبهه رفته و این از همه دردناکتر است که فرصتها از دست برود و یک ملت از خلاقیت چنین انسانهایی محروم شود.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 20:32 توسط باکویر |