تبليغاتX
با کویر

علاقه من به سالینجر، این نویسنده بی سر و صدای آمریکایی بی اندازه و تمام نشدنی است. دیشب برای بار هزارم فیلم پری که بر اساس کتاب "فرانی و زویی" سالینجر ساخته شده را دیدم.

پری را دیدم، چون کتاب را اخیرا دوباره خوانده بودم و هم شنیده بودم که مهرجویی اشاره به اینکه این فیلمش برداشتی از کتاب سالینجر است نکرده است، که البته اینطور نبود و در آخر فیلم نوشته شده بود "برداشتی از آزاد از ....." خلاصه خیالم راحت شد.

مهرجویی هم به این کتاب علاقه فراوان دارد، مثلا زمانی که هامون با مهشید آشنا می شود ما کتاب فرانی و زویی و البته ترس و لرز کی یر کگور را می بینیم که بین آندو رد و بدل می شود. در پری هم به کی یر کگور اشاره می شود.

باز هم از دیدن این فیلم لذت بردم ولی این بار باید اعتراف کنم که به این نتیجه رسیدم که کتاب بهتر عمل کرده است، هرچند مهرجویی با موفقیت این داستان پیچیده را ایرانی کرده است. شخصیت زویی یا داداشی بقدری جذاب است که هر کسی بخشی از وجود خود را در او می یابد و وسوسه های عجیب و غریبی را در آدم بیدار می کند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:37 توسط باکویر |

هفته پیش چی دیدم؟

فیلم مستند اثر آقای ال گور کاندیدای سابق ریاست جمهوری آمریکا که مغلوب رقیب خود جرج بوش شد. اسم این مستند هست:

The Inconvinient Truth

باید اشاره کنم که این فیلم برنده اسکار بهترین مستند در ۲۰۰۶ هم شده است. موضوع بحث بر انگیز گرم شدن زمین و محیط زیست بهانه ای به دست ال گور داده تا نظریات خودش را در این مورد بیان کند. فیلم بیشتر از آنکه در مورد محیط زیست باشد در مورد ال گور است. بیشتر فیلم در استودیوی کلاس مانندی می گذرد و ال گور به حضار که دانشجو هستند آمار و اطلاعاتی در مورد محیط زیست بیان می کند. این  شیوه کلاس مانند فیلم بعد از نیم ساعت که خسته کننده می شود و جذابیت خود را از دست می دهد.

تقریبا در سراسر فیلم ، بجز دو دانشمند چینی، چهره هیچ انسان دیگری از نزدیک دیده نمی شود و کل فیلم بر محور ال گور می چرخد. در لحظه هایی او دچار خودشیفتگی هم می شود و برای این منظور صحنه های زایدی هم به فیلم اضافه شده است. مثلا هنگامی که ال گور در حال سخنرانی برای دانشجویان چینی است، تصویر یک دانشجو را می بینیم که با موبایلش تلاش می کند از ال گور عکس بگیرد و یا هنگامی که او از سالن بیرون می آید تصویر جماعتی چینی را می بینیم که برای او کف می زنند و سوت می کشند.

یکی از چیزهای نچسب فیلم (البته برای من!) صدای ال گور به عنوان راوی بود. بهتر بود این فیلم از زاویه شخص سوم روایت می شد تا موثر تر باشد.

من فیلمهای مستند بسیار بهتری هم دیده بودم و کلا توقع بیشتری از این فیلم داشتم. یکی از این فیلمهای عالی مربوط به لیست سیاه هالیوود در زمان مک کارتیسم بود که بعد درباره اش خواهم نوشت. یک مستند قوی که جدا از اینکه به موضوعش علاقه مند باشی یا نباشی نمی توانستی از جلوی آن بلند شوی.

ال گور در مراسم اسکار حسابی خوشحال بود و به گمانم برای آینده حسابی نقشه می کشید. هر چه باشد او هم مثل آقای ده نمکی کار اولش بود!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 4:29 توسط باکویر |

از من نپرس چرا اشک گوشه چشمانم جا خوش کرده است. از من نخواه چیزهایی که خودم هم جوابشان را نمی دانم برایت توضیح دهم. به پر و پایم نپیچ اگر سخن آرامش دهنده ای برایم نداری. مرا به حال خودم بگذاربا اشکهایم و با رنجهایم و با تنهاییم.

امروز برای اولین بار در آینه نگاه کردم. موهایم سپید شده بود و صورتم چین و شکنهای عمیقی داشت. خودم را نشناختم.

برای هفده سالگیم روزهاست که اشک می ریزم. برای آن دختر بازیگوش و حیران دلم تنگ شده است. از غیر ممکنها متنفرم و میانبر امید را گم کرده ام. صدای پر از یاسم در سرم می پیچد و خوابیدن در حالی که خوابم نمی برد به کابوسی دردآور بدل می شود.

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:6 توسط باکویر |

 

احساس می کنم جهان دور سرم می چرخد. از بس به حسهای جدید و تازه و گیج کننده رسیده ام، آشفته شده ام. یکی از چیزهایی که همیشه در برابرش دچار شک می شدم مساله اسراییل و فلسطین بود. از بس تبلیغات کشورمان و صدا و سیما به خصوص به صورت هنرمندانه ای!!! آدم را دچار انزجار و عکس العمل نسبت به موضوع تبلیغ شده می کند، هیچ وقت به فلسطینیها فکر نکرده بودم.( وای بر من!)

درس خواندن در آمریکا، به خصوص در منطقه ما این خاصیت را دارد که آدمهایی با ملیتهایی که فقط در کتابها خوانده ایم یا در تلوزیون دیده ایم روبرو می شویم و با مشکلاتشان آشنا! یکی از این دسته آدمها فلسطینی ها هستند.

 قضیه از اینجا شروع شد که استادی در دانشگاه ما، نماینده سازمان آزادی بخش فلسطین را برای جلسه ای با دانشجویان دعوت کرد. نماینده فلسطینی وقتی حرف می زد، با تمام اجزای صورتش فریاد می کشید. فریادی دردناک و از ته قلب!انگار سوالهای حاضرین را نمی شنید و فقط آمده بود  حرفهایش را بزند. خاطراتی از زندگی دردآورش در خاک فلسطین بگوید، از ظلمی که به او رفته، از آوارگیهایی که کشیده. در یک کلام خوشم نیامد و احساس کردم دارد روضه می خواند و من جلوی تلوزیون صدا و سیمای ایران نشسته ام!

چهار هفته گذشت. اینبار استاد کلاس نماینده ای از سفارت اسراییل را به کلاس دعوت کرد. به این جلسه هم سرک کشیدم!نماینده سفارت اسراییل از جنگ اسراییل با لبنان گفت، از عملیاتهای انتحاری، از حزب الله و حسن نصرالله ، از ایران و برنامه های هسته ای و احتمال دستیابی به بمب اتم و از آنجا حمله به اسراییل و بعد به اروپا و نهایتا به آمریکا!!!!!  و همه همه پوچ و توخالی!  خلاصه داشت توی مغز دانشجویان فرو می کرد که بابا جان! این مساله اتمی ایران فقط دردسر اسراییل نیست و آخرسر بیخ گلوی شماها آمریکاییها را هم می گیرد!!!!

از کلاس بیرون آمدم.  به فلسطین فکر کردم و به اسراییل و به فیلم داستان وست بانک! خسته بودم. به خانه آمدم و دراز کشیدم.

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:3 توسط باکویر |

من بعضی چیزها را نمی توانم بفهمم. (بگو اگه می فهمیدی که این وضع زندگیت نبود!!!)

آره می گفتم، بعضی عشقها، عطشها و دویدنها برای ما آدمهای معمولی غیر قابل فهم است. زندگی معمولی مال ماست و از آن قدمی فراتر نمی رویم. از آنچه داریم خوشحال و راضی هستیم و با نگاهی روشنفکرانه و عاقل اندر سفیه هرکه را که سنت شکنی می کند بالا و پایین می کنیم و دماغمان را می گیریم.

چطور شد که هیرومی ناگاکورا عکاس ژاپنی سر از افغانستان در آورد؟ نوری در احمدشاه مسعود می درخشید. ناگاکورا آنرا دید و از آنسوی دنیا به افغانستانآمد. این چه نوری بود و چه عشقی؟

 مسعود شیفتگان بسیاری داشت. داستان آنها هم با اندازه زندگی خود مسعود شنیدنی و اعجاب آور بود. شیفتگانی از سرزمینهای دور و حتی غیر مسلمان.

یک روح زیبا. زیبایی در چشمانش مجسم بود و او را به عالم بالا متصل می کرد. حیف که این روحهای زیبا، این دنیا را تاب نمی آورند و زود از پیش ما پر می کشند.

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:27 توسط باکویر |