چه کسی توانست زیبایی این شعر جاودانه فروغ را درک کند وقتی که فریاد زد: چراغهای رابطه تاریکند!
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
امسال مراسم 22 بهمن را مانند 3 سال گذشته در حومه شهر واشنگتن دي سي گذرانديم. اين مراسم كه در مركز تعليمات اسلامي( مركزي نسبتا بزرگ و پاتوق بيشتر ايرانيهاي مذهبي) برگزار مي شود، مثل دوره هاي قبلي بي رونق و بي محتوا بود. مثل هميشه جمعيت زيادي در اين برنامه شركت كرده بودند. در چند جاي سالن شعارهايي در مورد انرژي هسته اي حق ماست و امثال هم به صورت پوستر چسبانده شده بود كه غير حرفه اي بودنشان انسان را فقط به تاسف وا مي داشت.
ما به خاطر ديني كه به كشورمان داريم و همچنين بودن در غربت (كه باعث مي شود از زاويه ديگري به مسايل كشورمان ايران نگاه كنيم) و درآخر به خاطر تلاشهايي كه پدر و مادرهايمان در راه آزادي و انقلاب انجام داده اند در اين مراسم شركت كرديم،ولی سرخورده و بي انگيزه از آن بيرون آمديم. دريغ از يك تحليل درست و حسابي از شرايط حساس كشورمان در اين بحران هسته اي و يا حداقل يك مرور مختصر تاريخي بر دلایل وقوع انقلاب اسلامي و يا يك نمايشگاه عكس و برنامه هنري باكيفيت ! انگار داخل و خارج ما بايد هماهنگي خودمان را در بي سليقگي حفظ كنيم.
من كه درست يك سال بعد از انقلاب به دنيا آمده ام و بقولي از بچه هاي انقلاب هستم و در ايران هم بزرگ شده ام ،هيچ دركي از شرايط زمان انقلاب و نياز مردم براي تحقق چنين رويدادي ندارم چه برسد به نسل دوم و سوم ايرانيهايي كه در آمريكا به دنيا آمده اند و همان جا مدرسه و دانشگاه رفته اند. خلاصه مي رسيم به همان موضوع قديمي كه نسل انقلاب در انتقال ارزشهايش به نسل بعديش ضعيف و چه بسا مخرب عمل كرده، به طوري كه فرزندان بسياري از كساني كه حتي جان خود را براي تحقق انقلاب گذاشتند، عملكرد پدرانشان را به زير سوال مي برند و مانند حبيبه در فيلم به نام پدر والدينشان را محاكمه مي كنند و جواب مي خواهند.
در اين ميان بسياري از مسولين فرهنگي و سياسي هم در ايجاد اين فضا نقش فراوان و فعالي بازي كرده اند. تاريخ ما به سادگي سانسور شده و مثلا اسم بردن از آدمهايي مانند مصدق يا بازرگان يا منتظري كاري آسان نيست چرا كه موج اتهامات به شخص نام برنده سرازير مي شود. هر قسمتي از تاريخ كه به كار اين عده صاحب قدرت مي آمده گفته شده و باقي در آرشيو صدا و سيما يا مركز اسناد انقلاب اسلامي خاك مي خورد. فيلم سخنراني امام در بهشت زهرا هيچ وقت درست و حسابي پخش نمي شود چون كساني در كنار امام نشسته اند كه به صلاح نيست مردم بدانند كه آنها در پروسه انقلاب فعال بوده اند. امثال اين واقعه فراوان است و حالا نسل بعد از انقلاب مي ماند با تاريخ تكه پاره و سانسور شده اي كه به دستش رسيده و ميكوشد به نتيجه برسد كه بلاخره انقلاب درست بود يا غلط؟ بسياري حوصله تحقيق و بررسي را ندارند و مثل من تاريخ را به كناري مي نهند و به برنامه هاي ديگرشان مي رسند.
پس از چندين بار تغيير عقيده ، بلاخره رشته مطالعات بين المللي را كه راهي براي رسيدن به رشته مورد علاقه ام حقوق بود در دانشگاهي در ايالت مريلند انتخاب كردم. رشته مطالعات بين المللي شامل واحدهاي متنوعي در تاريخ، علوم سياسي، انسان شناسي، جامعه شناسي و روابط بين المللي است. در بيشتر كلاسها بحث استعمار، جنگ سرد و جهان دوقطبي به سركردگي آمريكا و شوروي و تحليل مسايل مربوط به آنها باز مي شود . اساتيد عموماً از يك نگاه كاملا آمريكايي يا به قول خودمان امپرياليستي به تاريخ و روابط كشورها نگاه مي كنند و گاه صداي اعتراض دانشجويان هندي يا آفريقايي يا آمريكاي لاتيني را در مي آورند. بسياري از مواقع هم جدلها به جايي نمي رسد. يك نتيجه جالب براي من بدست آمد كه در خلال اين بحثها، از اين نگاه امپرياليستي به انقلاب كشوري مانند ايران نگاه كنم و تا معنا و اهميت بسياري از شعارهاي انقلابي مثل "نه شرقي، نه غربي" و امثال هم را در فضاي سالهاي 58و57 درك كنم.
در آن سالها گويا كشور مستقل معنا نداشت. دنيا به سادگي به دو دسته شرق و غرب زير نظر شوروي و آمريكا تقسيم شده بود. كشورهاي كوچك و ضعيف مثل ويتنام و كره صحنه زورآزمايي اين دو ابرقدرت بودند و بسياري ديگر هم براي ثبات و حل مشكلات اقتصادي چاره را در اين ديده بودند كه زير سايه يكي از اين دو قرار گيرند.
در اين شرايط كشوري پيدا مي شود مثل ايران كه مي خواهد راه سومي برود و يا حداقل شعارش را مي دهد. اين چيزي بود كه براي بسياري از اساتيد من قابل فهم نيست. چنين انتخابي براي راه سومي در كار نمي تواند باشد. يا يك حكومت كمونيستي را پذیرفت و يا ه حيات خلوت آمريكا، مانند كشورهاي آمريكاي لاتين تبدیل شد.
اينكه آيا راه حل سومي هم وجود داشت يا آيا هنوز وجود دارد، موضوع بحث بسياري از نظريه پردازان روابط بين المللي معاصر است. عده اي مانند ميشل فوكو مجذوب انقلاب ايران شدند، در موردش كتاب نوشتند و آنرا خارج از چارچوب جهان دو قطبي حاكم در آن زمان دانستند. عده ديگري از نظريه پردازان هم پيروزي انقلاب ايران را حاصل توطيه و توافق همان ابر قدرتها تحليل كردند. بسياري از نظريه پردازان بنام هنوز هم اصرار بي اندازه اي بر اين دارند كه راه حل سومي براي كشورهاي جهان وجود ندارد. جهان تك قطبي پيش به جلو به سركردگي آمريكا پيش به جلو مي تازد و هر كه بخواهد خارج از سيستم حركت كند را زير پاي خود له مي كند.
چيزي كه براي من در اين بحثها جالب توجه بود اين بود كه به عنوان يك جوان تقريبا بي اطلاع از حوادث و رويدادهاي رفته بر كشورم، مي توانستم از نگاهي ديگر به شعار "نه شرقي، نه غربي" بنگرم و حس كساني را كه در آن زمان براي نخستين بار شروع به دادن اين شعار كردند و ايده آلهايشان را فارغ از فضاي شعار زده و قالبي كه اين روزها در قبول يا رد انقلاب ايران داده مي شود، درك كنم. فرصتي كه در داخل ايران به راحتي از آدمها دريغ مي شود. فرصتي كه بتوان مسايل با نگاهي تحليل گرانه و نه احساساتي نگريست.
سياستهاي دولت احمدي نژاد و فضاي فرهنگي و سياسي داخل كشور هنوز هم اصرار بر ماندن در اين فضاي شعاري و جو زده دارند، كه انعكاسش به خوبي در مراسم 22 بهمن دفتر حفاظت منافع ايران در واشنگتن دي سي قالب رويت بود. افسوس بر فرصتهايي كه از دست مي رود و حقايقي كه تاريخ مدفون مي شود.
شاید
با آن که شب است و راه فریادی
در هیچ سوی افق نمی بینم،
با این همه از لبان صد امَید
این زمزمه را دوباره می خوانم
باشد که ز روزنی گذر گیرد.
شاید روزی کبوتری چاهی،
این زمزمه را دوباره سرگیرد
وانگاه به شادی هزاران لب
آزاد به هر کرانه پرگیرد.
سوالات بسیاری برایم پیش آمد. تا چند روزی گیج بودم و از خودم می پرسیدم آیا سفرم را خواب می دیدم یا بیدار بودم؟ شک کرده بودم که خوشبختی چیه و کجاست و من دنبال چی هستم و آیا می ارزد این غربت و این تردید بزرگ را به جان خریدن؟
بچه ها !!!! دلم برای همتون تنگه!! می خوام داد بزنم و بگم دوستتون دارم. منو از یادتون نبرید، با وجودی که حقمه!! دعا می کنم خدا دوستهای خوبمو برام نگه داره!