توي اين روزگار وحشت و تنهايي و حيراني و سردرگمي و شك و ترديد به همه چيز و همه كس فقط ديدن فيلم جوليا را كم داشتم!!!!
مي دانم تازه از خواب بلند شده ام و يك فيلم قديمي را كه هزار بار در موردش گفته اند و نوشته اند كشف كرده ام.
ولي فرد زينه مان با هر فيلمش زلزله اي به جان انسان مي اندازد و باعث مي شود با حسرت آهي بكشم و بگويم : كجاست آن روزگار طلايي سينما و چرا در اين روزگار ديگر كسي مثل او نيست كه با آفريدن شخصيتهايي مثل سرتوماس مور در " مردي براي تمام فصول " يا مانوئل آرتيگز در "اسب كهر را بنگر " يا خواهر لوك (با بازي زيباي آدري هيپورن) در "داستان راهبه" مرا تا مدتها مشغول خود كند تا مثل آنها بين خوب و بد و مسوليت و وجدان و انسانيت تصميم بگيرم و همانطور مردد شوم، اشك بريزم و از نامردي هاي زمانه رنج بكشم.
جوليا علاوه بر اينها چيز ديگري هم داشت. و آن اينكه بعضي آدمها مثل سايه در زندگي ما مي آيند و مي روند و با حضور كم و قطره ايشان تاثيري عميق و تكان دهنده در روحمان مي گذارند (همانطوري كه جوليا در ليليان ( با بازي جين فوندا كه با اين فيلم بهش ايمان آوردم) . انگار هر چه مي دويم بهشان نمي رسيم و سرآخر ما را تشنه و پراز سوالهاي پاسخ نگفته مي گذارند و مي روند. جالب است كه در همان لحظه هاي محدود و اندكي كه با هم هستيم طمانينه شان به ما هم سرايت مي كند و آرام مي شويم. اين ارتباط معنوي از جنس چيزهاي زميني نيست و اصلا نمي توانم تعريفش كنم ، چيزي است كه در تجربه مي گنجد.
صحنه هاي ترديد ليليان با فلاش بكهايي به گذشته تركيب شده است. او درمي يابد كه او همواره در سايه شخصيت محكم و مصمم جوليا حتي در دوران نوجواني قرار مي گرفته است. او تلاش مي كند تا به حرفهاي جوليا گوش بدهد ولي گويا عمق آنها را درك نمي كند تا زماني كه ديگر دير شده و او را از دست داده است. او حتي در يافتن فرزند جوليا (كه به او قول داده بعد از مرگش سرپرستي اش را به عهده بگيرد) در مي ماند و حسرتي عظيم و بي اندازه را تا زمان پيريش به دنبال مي كشد. زمان گذشته و اوهنوز با سايه محو جوليا زندگي مي كند.
از مناجات خواجه عبد الله انصاری.
دیشب که رفتم آشپزخانه را جمع و جور بکنم (چون جاتون خالی، برای همه میرزا قاسمی درست کرده بودم!) دیدم لیا که یک دختر یهودی اهل ایالت ورمانت و کریستین ،اهل نیویورک و مسیحی است ، دارند با هم گپ می زنند. لیا بی مقدمه گفت: کوثر ! ما همین الان داشتیم سر این صحبت می کردیم که چرا همه کارهای دولت اسراییل را به پای همه یهودیان می گذارند!!! و من باید بگویم که اینطور نیست و ما کارهای این دولت را تایید نمی کنیم!
برق از سرم پرید!!! خلاصه به جمعشان پیوستم و با هم یکی از بهترین بحثهایی که تا به حال در عمرم داشتم را درباره دین و سیاست و غیره و ذلک کردیم. از من سوالات فراوانی راجع به ایران شد که واقعا جواب دادن بهشان سخت بود!!! مثلا اینکه همه مردم ایران مثل دولتمردانشان فکر می کنند؟!!!! خودتان قضاوت کنید! جوابش یکی ، دو جمله نیست!
من هم فرصت را غنیمت شمرده و هم سخنرانی نمودم و هم کلی سوال کردم که ذهنم روشن بشه!! کریستین که یک دختر بسیار فعال، جهانگرد و انگیزه دار (مثل بسیاری از کسانی که بطور داوطلبانه در این مزرعه اوورلوک در ایالت ماساچوست برای موسسه غیر دولتی هیفر اینترنشنال کار می کنند) است در مورد فیلم موسیو ابراهیم با بازی عمر شریف که در مورد رابطه یک مرد عرب مسلمان صوفی با یک پسر یهودی در فرانسه است (دیدنش را توصیه می کنم!) صحبت کرد و جالب این است که در آخر فیلم موسیو ابراهیم پسر را به قونیه می برد. برای همین هم من یک کتاب اشعار مولانا را برای کریستین خریدم که به او هدیه کنم.
این باعث شد که این حس تنهایی و غربت و دلتنگی که برای وطنم دارم برای چند لحظه از یادم برود.
آلان تلوزيون روشن است و من دارم سخنان حكيمانه ! يك كشيش را مي بينم كه نزديك 1000 نفر در مقابلش نشسته اند و با سكوتي عجيب كه حتما از ايمان مذهبيشان مي آيد به او گوش مي دهند. حدس بزنيد در مورد چه حرف ميزند؟
چندين پرده و عكس بزرگ در مقابلش گسترده است و با هيجان خاصي و با استفاده از آيات انجيل نشان مي دهد كه بزودي جنگي در اورشليم به پا مي شود شايد همين ماه آينده! مرتب از ايران نام ميبرد و عكس احمدي نژاد را نشان مي دهد كه يعني همين اينهايند كه اين جنگ را راه مي اندازند. كاري به درستي و غلطيش ندارم ولي سوء استفاده از مذهب تا كجا؟!!! انگار اين درد ما ايرانيها نيست كه از دين چنين بهره برده مي شود، اين يك مصيبت جهانيست. و تا زماني كه انسانهاي نادان ديندار وجود دارند ما از دست اين جنگ و كشتار خلاصي نداريم.
اعصابم خورد ميشود، كانال را عوض مي كنم.