دیگر اینکه من تصمیمم را گرفته ام که برگردم. دلایلش هم برایم روشن است. من در ایران آرامش بیشتری دارم. حالا این آرامش از کجا آمده و چه جوری است که من اینطور شده ام نمی دانم. تا حد زیادی برایم ناشناخته است. همانطور که قبلا گفتم شاید به خاطر بودن در کنار خانواده است. شاید هم ۱۰۰۰ تا چیز خرد ریز دیگر هم باشد مثل همان چلو کباب و قرمه سبزی! شاید دلیل خیلی عمیق و خاصی نداشته باشد ولی در مورد من اینطور است!
بگذریم که هربار که می گویم که می خواهم برگردم اطرافیان در داخل و خارج پوزخندی می زنند که انگار این یک امر محال و نشدنی است. دوستان در خارج می گویند: ما هم اولا همینو می گفتیم! و یا اینکه " ممکنه بری ولی سر ۶ ماه فرار می کنی و برمی گردی" و این قبیل اظهار نظرها!
اشکال ندارد. ممکن است همینجوری باشد. برای این است که من دربدر از همه می پرسم و می خواهم بفهمم برای چه بعد از ۴ سال هنوز آنطور که باید و شاید با زندگی خارج از ایران خو نگرفته ام و سر ۶ ماه می آیم ایران و با وسواس و سریش بازی می خواهم رابطه ام را با دوستان قدیمم تجدید کنم و هی بهشان بگم " من هستمها! جایی نرفته ام! من را یادتان نره!!"
دلم می خواهد بفهمم تا اگر برگشتم ایران بدانم برای چه برگشتم تا زود از مشکلات کلافه نشوم و دوباره به فکر مهاجرت بیفتم و این بار میخ را جوری بکوبم که دیگر در نیاید. از نمونه ها یک عالمه دیده ام.
در آخر این مطلب هم بگویم که این چیزها ربطی به غربزدگی ندارد! این یک چماقی است که بعضی ها تا می خواهی صادق باشی بالای سرت می گیرند تا خفه شوی و صدایت در نیاید!! من زودتر چماق را برای خودم درآوردم که بگویم من از این برچسبها نمی ترسم!!
البته این بیماری از چند وقت پیش علایم کشنده خود را به صورت ۱۰ کیلو اضافه وزن (از وقتی به آمریکا آمده ام) ، تماشای سریالهای چرت و پرت تلوزیون مثل "سکس و شهر" یا "دوستان" ، اشتهای بی اندازه برای خرید در ایام حراجی، عدم تمایل به هر گونه ورزش یا فعالیت بدنی و در یک مورد حاد شرکت در یک عروسی که شهرام شب پره در آن می خواند نشان داده بود!
اشتباه نکنید. غرب همه اش این نبود. ولی این بخش را هم داشت که اول به همه سلام می کند و ما در زندگیمان به آن خوش آمد گفتیم. این مدل زندگی کردن مثل خوره به من چسبیده و با هر کدامش که می خواهم مبارزه کنم کلی انرژی باید مصرف کنم. البته موفقیتهایی هم داشته ام. (حالا بعدا توضیح می دهم)
ولی از این چیزهای (به نظر من بد!) بگذریم غرب چیزهای عالی هم فراوان دارد. چیزهایی که تا در موردشان نمی دانستم مهم نبودند ولی حالا که می دانم نبودنشان اذیتم می کند. مثلا کتابفروشیهای عالی، کتابخانه ها، اصلا سیستم آموزشی به خصوص در مقطع دانشگاه. اینها چیزهای خوبی است که ما با همه دبدبه و کبکبه مان بهشان اهمیت نمی دهیم و باید از اینها یاد بگیریم.
یا همین شبکه WETA و یا PBS. درست است که کمند ولی هستند و آدم می تواند پایشان بنشیند و لذت ببرد و چیز یاد بگیرد.
حالا درد من چیست؟ دنبال دلیل می گردم که ایران را دوست داشته باشم و بخواهم به آن برگردم. از سر کنسرت شجریان فهمیدم که بعضی چیزها برایم چندان مهم نیست مثل موسیقی ایرانی. فوقش سی دی اش را می گیرم گوش می دهم! به هر چیزی که فکر می کنم می بینم بهترش دور و برم هست. نه! دیگر نمی خواهم شعار بدهم. می خواهم با خودم ضادق باشم و مثل آن اولها که آمده بودم اینجا با قیافه حق به جانب الکی شروع کنم به تعریف از بعضی چیزها مثل فرهنگ و هنر ایرانی. و اینکه در ایران کوچکترها به بزرگترها احترام می گزارند و یا مردم اخلاقی ترند و این چرندیات. غذاهای ایرانی خدایی تعریفی هستند ولی واقعا چلوکباب و قرمه سبزی دلیل نمی شود که آدم بخواهد به یک مملکتی برگردد.
پس چیست؟ وطن یعنی چه؟ اصلا تعریف ما از وظیفه مان نسبت به ایران چیست؟ اصلا ما که انتحاب نکرده ایم. تصادفی یک ور دنیا به دنیا آمده ایم. کی گفته که ما باید حتما برگردیم؟
ولی با همه این حرفها یه دلیلی هست برای دوست داشتن ایران که من نمی دونم چیه. دارم دنبالش می گردم باید یه جایی باشه بلاخره.
شاید زبان باشه، شایدم خاطره هایی که اونجا شکل گرفته. شایدم خانواده باشه. شایدم هیچ کدام نباشه!!
جمعه می روم ایران. شاید جواب سوالم را پیدا کردم.
بعضی وقتها در لحظه می فهمم که دارم اشتباه می کنم. ولی ادامه می دهم....
از دست خودم عصبانیم. از اینکه همش از دست خودم عصبانیم، عصبانیم!!!
من عوض شده ام. آدمها! آهای! ای داد ای هوار! از این عوض شدن هم خوشحالم!!! ولی کاش اخلاقهای بدم هم عوض می شد. آنهایی که مطمئنم که بد هستند. مثلا اینکه بعضی وقتها نیش و کنایه می زنم و دوستانم را می رنجانم.
آه....
فیلم مترجمش که اتفاقا از فیلمهای اخیرش هم بود به نظرم یک فیلم بسیار سطح پایین و چرند بود! از همان فیلمهایی که می خواهد بگوید: بابا جان! این آمریکا است که فقط می تواند بشریت را نجات بدهد و نهادی مثل سازمان ملل هم اگر توی آمریکا و نیویورک باشد ولی آمریکا یک دم نظر لطفش را از آن بردارد می رود روی هوا!!!خلاصه کلی ناامید شدم.
بعد به تماشای فیلمی نشستم به نام :آنها به اسبها شلیک می کنند، مگر نه؟ اینجا بود که حرفهایم را پس گرفتم و با سیدنی پولاک آشتی کردم.
یکی از سیاهترین فیلمهای آمریکایی است در مورد دوران رکود اقتصادی آمریکا. برایم جالب است در این فیلم اصلا از آن سانتی مانتالهای هالیوودی خبری نیست. بی تعارف زشتیهای جامعه آمریکا را توی آن سالن رقص می آورد جلوی چشم آدم. بدون اینکه شعار بدهد.
جین فوندا هم بی نظیر است. چقدر من صدای این آدم را دوست دارم. خلاصه حیف که یکی دیگر از غولهای سینما از میان ما رفت.

هرچند، زنان بدون مردان چیز دیگری بود. کتابی پر از رمز و راز که بوسیله دکتر فاطمه کشاورز با آن آشنا شدم و لذتی غیر قابل وصف از خواندنش بردم. کتاب "طوبا و معنای شب" پر از آشفتگی و درهم ریختگی بود و مرا گیج می کرد. می دانستم که حرفهای زیادی برای گفتن دارد و خواندن خاطرات پارسی پور در رادیو زمانه هم کمکم کرد تا کمی از داستان سر در بیاورم. ولی در مجموع کتاب انسجام نداشت و کلی آدم وارد قصه شدند و روی هوا ول شدند و نفهمیدم چه بر سرشان آمد.
همینجور وب را می گشتم که مقاله ای از سید مرتضی آوینی پیدا کردم در مورد "زنان بدون مردان". مقاله پر است از فحش و بدو بیراه که من اسم آنرا نقد نمی گذارم. البته نمی دانم آوینی این مقاله را کی نوشته چون او در اواخر عمرش تغییرات زیادی کرد که الان صدا و سیمای ما واین گونه نهادها به نفعشان نیست که روی آنها مانور بدهند و این آوینی که به ما معرفی می کنند با این آوینی سالهای واپسین فرق داشت. این تغییرات را کیومرث پوراحمد در فیلم مستندش "مرتضی و ما" نشان داده است.
به هر صورت این ادبیاتی که آوینی به کار برده از نوعی است که خیلی ها اوایل انقلاب به کار می بردند. در تلاش بودند که مرزبندی کنند و تصورات خودشان را به همه چیز تعمیم دهند و کلی گویی کنند. من در اینجا قصد خراب کردن آوینی را ندارم ولی یک نمونه جمله او را اینجا می آورم:
"تفکر، هر چند منحط، ریشه در جان آدمیان می دواند و بر کندن این ریشه ها از خاکِ جان آدمیانی که در آن فضای مسموم بالیده اند از بر چیدن نظام شاهی دشوارتر است." و یا "این کتاب اگر چه از « اپیدمی مارکززدگی » به شدت بیمار است، اما این بیماری آن همه نیست که بتواند تفکر هرزه و بسیار فاسد نویسنده را بپوشاند."
گویا اینها را در مورد پارسی پور بیچاره می گوید و به نظرم جملات بسیار بی رحمانه ای است. بهر حال نکته اینست که هنوز هم بعضی ها همین روش را برای کوبیدن هنرمندان به کار می برند و این جای تاسف است.
دلم نمی خواد از این آدمهای قرقرو باشم که فقط نیمه خالی لیوان را می بینند و امید را در آدمها می کشند. باید یه کم تمرین کنم که توی خودم قر بزنم و گریه کنم.
این عکس هم باحاله! دوسش دارم!!
اینهم عکس جلسات دکتر سروش برای دوستی که خواسته بود. هفته پیش این جلسات تمام شد.![]()

۱۰۰۰ تا چیز می خوام بنویسم و همچین که دستم می ره به سمت نوشتن درگیر این می شم که در مورد کدومشون افاضه فضل کنم و کلا همه چیز رو بی خیال می شم!!!!
ولی یک چند وقتیه که هی می روم تو نخ آدمها و تلاش می کنم دسته بندیشون کنم. ولی همچین که به یک قانون و قاعده می رسم یک استثنا پیش میاد و من مجبور می شم تبصره بذارم و بعد از مدتی تعداد تبصره ها زیاد میشه و من باید کلا قانونهامو عوض کنم!!!!
البته الان می فهمم که اصولا باید همینطور باشه و اگر قرار بود این مرزها مشخص باشه و آدمها قابل پیش بینی اونوقت چه دنیای بیخودی می شد!!
حالا چرا دوست دارم دسته بندی کنم از اونجا میاد که آدمی کلا به این کار دسته بندی گرایش داره و هی می خواد مرز بکشه. مثلا تاریخ پر بوده از همچین حرفهایی: ما مسلمونا و اون یهودیا یا مسیحیها. ما سفیدا و اون سیاها. ما باحجابا و اون بیحجابا. ما روشنفکرا و اون املها. ما مردا و اون زنها. ما باشعورها و اون بی شعورها. ما خودی ها و اون بی خودیها... و الا آخر. خلاصه مساله ژنتکیه و مال نوع بشره و من کاریش نمی تونم بکنم!!
ولی این دسته بندی رو یه نگاه کنین و اگه دوست داشتین یه صلوات برا امواتم بفرستین و اگه دوست نداشتین ترا به خدا فحش ندین!
وقتی عکسی رو از که از یک مادر و بچه فقیر کنار خیابان گرفته ای به آدمهای دورو برت نشان می دی آنها دو جور برخورد می کنند. دسته اول که اتفاقا اکثریت با اوناست می گن :آخی بیچاره ها! بعد بعضیاشون می رن تو نمازهاشون خدا را شکر می کنند که زندگیاشون اون جوری نیست. بعضی ها فحش را می کشند به سیاستهای دولت و بعضیها می گن که به جای اینکه پولو برن به لبنان و فلسطین بدن به همین بیچاره ها. بعضی ها هم می گن اینا هم خودشون مقصرن و باید برن کار پیدا کنند و خواستن توانستن است و فقر توجیه گدایی نیست. بعضی ها هم می گن خدا برا همه کاراش یه حکمتی داره و به ما آدمهای بی عقل نیامده که اظهارنظر کنیم تو مشیت خداوندی!! دیگه اگه خیلی عذاب وجدان دربو داغونشون کنه یه پولی لباس کهنه ای غذایی یه جا صدقه می دن و بعدش با خیال راحت به زندگیشون می پردازن.
ولی دسته دوم که تو زندگیم واقعا به صورت انگشت شمار دیدم وفتی این عکسا رو می بینن همه حالتهای بالا بهشون دست می ده به اضافه یه چیز دیگه. چشماشون برق می زنه و قلبشون شروع می کنه به تند زدن. زود می رن کتاباشونو ورق می زنن یا اینترنتو می گردن ببینن چه جوری می شه یه کار اساسی کرد. خواستنشون برای کمک کردن توی تمام ابعاد زندگیشون سایه می اندازه وبه زندگیشون جهت می ده. از گداپروری بدشون میاد ولی میدونن فقر یا جهل یا استبداد دلایل زیادی داره. زیاد اظهار نظر و آه و ناله نمی کنن ولی می رن توی فکر. هی فکر می کنن بلکه بتونن کاری کنن. بعد ریشه ها رو هدف می گیرن و کارشونو شروع می کنند.
نمی دونم شما از این آدمها تو زندگیتون دیدین؟
یاد حرفهای دوستی افتادم که می گفت:نیاز این روزگاران ما، دینداری بهداشتی است. چیزی که مدتهاست ازمان دریغ شده. سروش جان تشنه ما را پر از شربت معنویت کرد و گفت که می توان جور دیگر هم به خدا نگریست.
برپاکنندگان این جلسات هم در منتگمری کالج نشان دادند که ایرانیها اگر بخواهند می توانند یک کار شسته و رفته و منظم ارایه بدهند و در کار جمعی از دیگران کم ندارند. انصافا هماهنگی و نظم جلسات مثال زدنی بود. انگار در این راه باید خواست و صبوری نشان داد.
امیدوارم این سنت حسنه باقی بماند و ما دوباره به گوشه عزلت نخزیم!!!