تبليغاتX
با کویر
این روزها خیلی از دوستان دور و نزدیک می پرسند. آخه چرا موسوی؟ اینکه می خواهد ارزشهای انقلاب را احیا کند. سیاست اقتصادیش عقب مانده است، اعدامهای سالهای شصت و غیره و ذلک.

دوستی این مطلب را فرستاد که نظر بدهم و من سعی کردم آن چیزی که به عقلم می رسد اینجا بیاورم و خیلی هایش هم دلیل های شخصی است.

مطلب فرستاده شده را اینجا بخوانید:

من به مهدی کروبی رای خواهم داد

این مطلب سعی کرده دلایل بهتر بودن کروبی به موسوی را توضیح دهد ولی به نظرم چندتا پیش فرض نادرست دارد.

یکی اینکه می گوید: موسوی خودش رو «اصلاح طلب اصول گرا» می خونه: یکی به نعل می زنه، یکی به میخ. می خواد هر دو طرف رو داشته باشه و خوب طبیعتآ مجبور خواهد بود به هر دو طرف اندکی باج بده. من نمی خوام کسی رو انتخاب کنم که به اصول گراها باج میده. خاتمی هشت سال باج داد نتیجه اش شد احمدی نژاد. دقت کنید حتی نشد ناطق نوری، شد احمدی نژاد. روش خاتمی با هر استانداردی که اندازه گیری کنید، یک روش شکست خورده محسوب میشه، مگر این که هنوز این قدر نوستالژی دوم خرداد برامون پر رنگ باشه که حاضر باشیم رسمآ حماقت کنیم ولی روش دولت خاتمی رو به نقد نکشیم. تازه خاتمی به لحاظ فکری آدم به روزی محسوب میشه، که روش ها و تاکتیک هاش غلط بوده، ولی موسوی که اصلآ به لحاظ فکری هم «اسلام ناب محمدی» دغدغه اصلی اش ست.  به این فکر کنید که در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، یکی از نامزدها بیاد بگه من هم دموکرات ام، هم جمهوری خواه! فکر می کنید جامعه چه واکنشی نشون میده؟.....

دلایل من:

به نظر من اینکه میگه خاتمی با هر استانداردی که اندازه گیری کنید، یک روش شکست خورده محسوب میشه، کاملا یک پیش فرضه اشتباهه. به نظر من روش خاتمی اگر هم اشکالاتی داشت  در کل شکست خورده نبود. داستان اینه که ما تو خارج یا شمال شهر تهران نشستیم و فکر کردیم که مردم فقط به خاتمی رای دادن که بزنه توی دهن شورای نگهبان یا حکومت ایران یا چیزهایی از این قبیل. در حالیکه زیر چتر رای به خاتمی قشرهای زیادی بودن. بعضیها رای دادن که فکر می کردن اون تنها امیدیه که انقلاب و جمهوری اسلامی باهاش حفظ میشه. خاتمی اینو فهمید ولی خیلی از ماها نفهمیدیم. خاتمی سعی کرد متناسب با واقعیتهای جامعه پیش بره ولی ما عجله داشتیم می خواستیم سوییس بشیم. می تونید الان از یک سری خانواده های غیر مذهبی داخل خود ایران بپرسید که مثلا در مورد گشت ارشاد چی فکر می کنند و آنها جواب خواهند داد: کارشون بد نیست چون لات و لوتها را جمع می کنند یا پسرهایی که زیرابرو برداشتند و دخترهایی که شبیه ...... خودشونو درست کردن. کسی نمیاد بگه بابا جون پس حق آدمها به عنوان شهروند چی میشه که مثلا زیرابرو بردارن؟ اینا یعنی واقعیات جامعه ما. یعنی اینکه مثلا حقوق شهروندی یا آزادی سیاسی مساله جامعه ما نشده و وقتی یک رییس جمهور وقتی اون بالا نشست باید حواسش به همه اینها باشه.

این مثال دمکرات و جمهوری خواه هم بی ربطه. من خودم به اوباما رای دادم نه برای اینکه دمکراته. انتخاب من به عقاید و پتانسیلهایی بود که این آدم می تونست برای جامعه آمریکا بیاره با حساب همه محدودیتها و امکانات یک رییس جمهور در آمریکا. والا اوباما هم توی لابی اسراییلی کلی مزخرف گفت برای اینکه اونها خوششون بیاد و قابل فهم بود که جرا اینها رو میگه. لابی اسراییل یک واقعیته توی آمریکا که باید ذره ذره باهاش روبرو شد نه اینکه از اوباما توقع داشت که بیاد بک دفعه اونو کن فیکون کنه.

حالا وظیفه ما چی میشه؟ یعنی چون دغدغه جامعه ما بیکاری و وام و مسکن و اینهاست ما باید یادمون بره توی جامعه آزادی سیاسی نیست و حقوق زنان رعایت نمیشه؟ ما هم باید با اکثریت هم صدا بشیم؟ نه اصلا منظورم این نیست.

منظورم اینه که ما ببینیم کدوم کاندیدا می تونه واقعیت های جامعه مارو بفهمه و یک بستر آرام به وجود بیاره که ما بتونیم خواسته های خودمونو جلو ببریم. به نظرم موسوی می تونه این کارو بکنه.

یک کم به نتایج انتخابات قبلی نگاه کنید. نامزد اصلاح طلبها معین تندترین و مترقی ترین شعارها را برای حقوق شهروندی، اقلیت ها و زنان می داد. فکر می کنین زنان به کی بیشتر رای دادن؟ قالیباف. تحلیلشو می ذارم به عهده خودتون.

خانواده من که توی اتوبوس معین بودن و باهاش سفرهای تبلیغاتی می کردن به من گفتن که بعد از اینکه فیلم تبلیغاتی معین که خیلی هم تند بود پخش شد دیگه مردم به استقبالش نمی اومدن تو شهرستانها. خیلی ها می گفتن این می خواد بیاد مملکتو بهم بریزه ما حوصله نداریم.

نمی خوام بگم این حرف درستیه ولی واقعیت اینه که من خیلی از شعارهای کروبی را واقع گرایانه نمی دونم. نه اینکه خیلی از حرف زدن موسوی خوشحال باشم یا بگم خداست. دوباره داد می زنم: نگاه من حداقلی است و من دنبال این هستم که احمدی‏نژآد بره و یک نفر یک پلی بزنه بین قشر روشنفکر ما و قشر توده ما و یک شرایط نسبتا آرومی به وجود بیاره که ما بتونیم خواسته های مدنی خودمون را دنبال کنیم. بنابر این موسوی هم یک انتخاب نسبیه با همه واقعیت هاش. توی سر ما هم نزنید که سبزپوش شده اید و احساساتی شده اید. اون ربطی به استدلال من برای رای به موسوی نداره. این فضای شور و احساسات به خاطر ایجاد موج هست و توی این شرایط که رسانه برای اصلاح طلبها وجود نداره چطوری می خوایید توجه جوونی که دغدغه اش بازی کامپیوتری یا مارک فلان لباسه را به این انتخاب بی هیجان با استدلالهای خشک جلب کنید؟

این رشته سر دراز دارد ولی به نظرم بهترین حرف را مخملباف گفته: برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هیچ کسی ،دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد،و خیلی هم با تجربه باشد.اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد.و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.

چند تا مطلب خوب خوندم که به نظرم می تونه کمک کنه:

چرا به موسوی رای می‌دهم؟

آتش‌بس یک‌طرفه تا روز انتخابات

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:2 توسط باکویر |

این روزها کم نیستند دوستانم که سر به ستاد موسوی زده اند و حسابی خورده توی ذوقشان! از آدمهای زیادی شنیده ام که حسابی بی سرو سامان است و آدمهاس ستادش کانابلد!

این دوستان هم همه گفته‏اند «اینا که نمی تونن ستاد بگردونن چه جوری می خوان ممکلت بگردونن؟!!!!»

این همان مرز ظریفی است که ما باید مواظبش باشیم. یعنی مرتب به خودمان یادآوری کنیم که دنبال چه هستیم و با صبوری واقعیات را بپذیریم.

نه اینکه خودسانسوری کنیم و چشمهایمان را ببندیم و چیزی نگوییم. .اصلا منظورم این نیست.  اتفاقا باید بهشان بتوپیم و انتقاد کنیم و اصرار کنیم که خودشان را درست کنند .

یعنی می خواهم بگم :دوستان عزیزان! لطفا توی ذوقتان نخورد. ممکلت حالا حالاها کار دارد. قرار احمدی نژاد برود و ما فرصتی برای بازسازی مملکت داشته باشیم. قرار است ما یک نفسی بکشیم (گوش شیطون کر) بعد خرابکاریها را جمع و جور کنیم.

لطفا قهر نکنید ما تازه اول راهیم و این رشته سر دراز دارد. میر حسین یا هر کس دیگری هم که بیاید آدمی است با ظرفیت های محدود و احتمالا خطاهای زیاد.

این شعار هر ایرانی یک ستاد را خیلی دوست دارم چون مسوولیت را به دوش دانه دانه ما می اندازد. بعد از انتخابات هم ما هرکدام یک ستاد هستیم و برای تغییر به سمت بهتر شدن مسولیت های کوچکمان را داریم.

باز هم می گویم این روزها روزهای بی نظیری است برای من. در انتهای دهه بیست زندگیم دوباره به ایام زیبای 18 سالگیم برگشتم و احساس زنده بودن کردم و این را با هیچ چیز عوض نمی کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 3:40 توسط باکویر |

خوب بذارید یه ذره نفس تازه کنیم و ببینیم چه خبر است.

به نظرم هر کسی توی این انتخابات دنبال یه چیزیه، حتی اونهایی که نمی خوان رای بدن.

اما برای من چیزی که مهمتره این تلاش آدمهاست برای اینکه بگن وجود دارد. این یک شعار یا تعارف الکی نیست. این چیزیه که منو به فکر می اندازه که چطور باید راه را ادامه داد.

راستش را بخواهید ته دلم فکر می کنم که این انتخابات را دوباره احمدی نژاد می بره. یک حساب سرانگشتی و یک مقایسه سریع با بقیه کشورهای دنیا من را به این نتیجه می رساند که احتمال بردن او خیلی هم زیاد است.

مثلا در آمریکا و با همه امکاناتی که برای تبلیغات انتخاباتی وجود داشت و همه فعالیت های ضد بوش، دوباره مردم دور دوم به او رای دادند. دیگر خودتان مقایسه کنید با این سانسور خبری و عدم دسترسی مردم به اینترنت چقدر شانس بردن کاندیداهای دیگر در ایران ممکن است کم باشد.

پس یک مقدار باید خودمان را آماده کنیم که توی ذوقمان نخورد و به بعدش فکر کنیم.

البته هنوز هم هیچ چیز معلوم نیست و خوبی مردم ایران این است که نمی‏شود رفتارهای انتخاباتیشان را پیش بینی کرد.

خیلیها رای دوره قبل مردم به احمدی نژاد را تحلیل و بررسی کردند و تقریبا به توافق کلی رسیدند که رای مردم به خاطرعقاید اسلامی و چیزهایی از این قبیل نبود بلکه دردهای اقتصادی بود.

می خواهم بگویم که این دفعه هم اگر رای آورد باز هم به خاطر همان دلیل است و این رای مردم نشان دهنده این نخواهد بود که آنها مثلا رادیکال تر شده اند. 99 درصد مردم حتی تحصیل کرده‏های ما هم هنوز رابطه نقدینگی و با افزایش تورم را نمی دانند بنابراین به قول یکی از دوستان الان کاندیداها دارند قولهای اقتصادی می دهند ولی احمدی نژاد عملا به آنها چک پول داده بنابراین خیلی طبیعی است که یک بخشی از جامعه ایران به او رای بدهند بدون اینکه متوجه باشند دلیل بدبختیهای اقتصادیشان همین آقاست.

برای من حجم وسیع این وبلاگها و کارهای هنری و تبلیغات آدمهایی که سراسر دنیا دارند برای این انتخابات کار می‏کنند جالب است و افسوس من از این خواهد بود که یک ماه دیگر ممکن است این تلاشها را نبینم.

از همین الان عزا گرفته‏ام و دلم برای همه‏شان تنگ شده است. چقدر دوستان خوب پیدا کردم، چقدر یاد گرفتم چقدر احساس زنده بودن کردم.

الان دغدغه من این است که چطور می‏شود این گروه را به افراد بیشتری تعمیم داد و آدمهای بیشتری را وارد این حلقه فعالیت کرد.

چطور می‏شود کاری کرد که آدمها یادشان نرود که ایران بیش از این حرفها و فراتر از این انتخابات و آن انتخابات بهشان احتیاج دارد.

چطور می‏شود این همه خواست برای تغییر، این همه عشق و امید را متشکل کرد براس سازندگی برای ایجاد فضای تفاهم و شعور و پیشرفت. حالا چه احمدی نژاد ببرد چه نبرد.

هان؟ چطور می‏شود؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 6:10 توسط باکویر |

باز دوباره شاهکار دیگری از الیا کازان دیدم که مرا دیوانه کرد.

فیلم توافق یک جنتلمن  درباره نویسنده‏ای است که مامور می‏شود کتابی درباره «احساسات ضد یهودی» یا «آنتی سمیتیزم» بنویسد. از آنجا که هیچ درکی از این مساله ندارد تصمیم می‏گیرد خود را برای چند هفته به همه یهودی معرفی کند تا ببیند با او چه برخوردی می‏کنند و بعد درباره آن در کتابش بنویسد.

اینجا است که آدمها آن روی خود را نشان می‏دهند. حتی آدمهای به ظاهر خوب و تحصیل کرده شهر نیویورک هم برخوردشان عوض می‏شود.

از جمله این افراد نامزد نویسنده است که سعی می کند یواشکی به همه بگوید که شوهر آینده اش یهودی نیست و فقط برای نوشتن کتابش دارد تظاهر می کند که یهودی است.

اهمیت این فیلم آنجاست که الان درسته می‏شود یهودی را برداشت و به جایش مسلمان، ایرانی یا هرجهان سومی دیگر گذاشت.

آدمهای خوب و تحصیل کرده شهر همه با نژادپرستی و تبعیض موافقند ولی ته دلشان خوشحالند که جزو آن دسته نیستند.

مشکل قهرمان توافق یک جنتلمن هم همین است. همه ادعا می کنند که علیه این مساله هستند ولی در عمل همه سعی می کنند مرزبندی هایشان را با آن گروه «اسمشو نبر مثل سیاه پوستان، مکزیکی ها ، یهودیها و غیره» حفظ کنند.

جالبی داستان اینجاست که برخی از یهودیهای داستان هم این تحقیرها را درونی کرده‏اند و ارزشهای طبقه بالای جامعه (سفیدپوستان پروتستان آنگلو ساکسون) را به ارزشهای خودشان ترجیح داده‏اند.

یک بحث روانشناسی/جامعه شناسی  وجود دارد که می‏گوید آدمها یا کشورهایی که استعمار شدند پس از مدتی عاشق استعمارگر خود می‏شوند و شبیه استعمارگر شدن می‏شود یک ارزش بزرگ که همه زور می‏زنند به آن برسند.

مثلا در کشور هندوستان اگر بخواهند بگویند چیزی خیلی خوب است می‏گویند انگلیسی است!

خلاصه این داستان ماست و من ایرانیهای بسیاری را می بینم که موقع خانه خریدن سعی می کنند در محلات سفیدپوستان در آمریکا خانه بخرند  یا از هرنشانه‏ای که یادآور نژاد سیاه یا آمریکای لاتینی باشد دوری کنند.

ممکن است طبق آمار مناطق سیاه پوست نشین امنیت کمتری داشته باشند و این قابل فهم است. ولی این دوستان ایرانی ما این مساله را جوری بر زبان می آورند و جوری کلمات را انتخاب می کنند که بی رحمی و خودبرتربینی مشئمز کننده ای از آن می چکد.

البته همه این دوستان انکار می کنند که نژادپرست هستند. بعضی وقتها این حرفها برایم غیرقابل تحمل می شود مثلا دوستی می گفت که خوب است این آنفولانزای خوکی به کشورهایی مثل چین و هند برود تا جمعیتشان متعادل شود.

نکته جالب و شاهکار این فیلم صحنه‏ای است که منشی نویسنده دارد داستان خودش را که نتوانسته به خاطر اسم یهودیش شغل دلخواهش را بگیرد تعریف می کند و دقیقه دیگر وقتی می شنود که شرکت ممکن است یک شخص سیاه پوست استخدام کند نگران می شود و اعتراض می کند. انگار الیا کازان در سال 1947 پیش بینی کرده بود که دولت نژادپرست اسراییل قرار است با فلسطینی ها و حتی یهودیهای غیر اروپایی چگونه برخورد کند.

در اسراییل یهودیهایی که از اروپا مهاجرت کرده اند کاملا خود را از یهودیانی که مثلا از کشورهای خاورمیانه مهاجرت کرده اند برتر می بینند و مثلا یهودیان اتیوپی را به اسراییل راه نمی دادند.

من همیشه ته دلم می گویم که بعضی از ایرانیها زور می زنند که به همه ثابت کنند که عرب نیستند و بی کلاس نیستند و ملخ خور نیستند ولی یادشان می رود که برای سفیدپوستان استعمارگر همه ما از یک جنس حقیرتر هستیم و برای آنها به هر حال جهان سومی هستیم.

من هیچ وقت جمله محمد علی کلی را موقعی که می خواستند مجبورش کنند تا به جنگ وینتام برود فراموش نمی کنم.

کلی گفته بود: لحظه ای رسید که این جنگ برایم بی معنی شد چون احساس کردم دوباره سفیدپوستان دارند من پوست قهوه ای را مجبور می کنند که بروم آنور دنیا و یک پوست قهوه ای دیگر را بکشم. من با او جنگی ندارم و این جنگ جنگ من نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 6:24 توسط باکویر |

این برنامه آقای احمدی نژاد در کنفرانس ژنو برای کسی اعصاب نذاشته ولی اینهم بگذرد!

دیروز فیلم «آمارکورد» اثر فدریکو فلینی را دیدم و متوجه شدم که چقدر جوزپه تورناتوره که محبوب ما ایرانی هاست از این فیلم برای ساختن «سینما پارادیزو» و «مالنا» الهام گرفته است.

فلینی هم یکی از آدمهای مورد علاقه ما ایرانیهاست و فیلم جاده او که جزو اولین ها از برنامه هنر هفتم پخش شد قسمتی از خاطره جمعی ما شده است.

نکته جالبی که در همه این فیلمها هست شباهتهای فرهنگی بین ما و ایتالیاییهاست که من از زبان آدمهایی هم که به این کشور مسافرت کرده اند شنیده ام.

مثلا داستان مالنا شاید در یک روستای ایرانی هم به همان شیوه اتفاق می افتاد و یا عشق ما ایرانیها به سینما مثل عشق توتو در فیلم سینما پارادیزو است.

یک بار در کلاسمان به گروههای چهار نفره تقسیم شدیم تا در مورد یک ویژگی مثبت فرهنگی که از آن آمده ایم صحبت کنیم.

گروه ما متشکل از دو زن آمریکایی و یک دختر ایتالیایی بود. نوبت به من که رسید نمی دانم چطور بود که فقط نکات منفی فرهنگی به یادم آمد. هرچه زور زدم جز دروغ و ریا و تعارفهای الکی و کلاه سر هم گذاشتن و دو بهم زنی چیزی خاطرم نیامد. توی پرانتز بگویم که من از آن آدمها نیستم که بگویم ایرانیها بدترین مردم روی زمین هستند و یک ژست روشن فکرانه بگیرم و بگویم :بله دیگه! ایرانی کار جمعی بلد نیست، ایرانی تنبل است و از این حرفها که وقتی دور هم جمع می شویم بعضیها دوست دارند در کوبیدن فرهنگ ایرانی از هم سبقت بگیرند!

ولی در آن لحظه عجیب آتشی درونم برپا شد که چرا زبانم به تعریف از فرهنگ ایرانی نمی چرخد. مثل همیشه سعی کردم به خانواده ام فکر کنم. گفتم بگذار به ارزشهایی که خانواده داده به جای فرهنگ کلی بپردازم.

مادرم از بچگی می گفت: خودتان باشید و همرنگ جماعت نشوید حتی اگر همه یک چیز را بگویند شما تا خودتان به نتیجه نرسیده اید قبول نکنید.

به نظرم حرف قشنگی آمد. نوبت در آن بحث گروهی کلاسی که به من رسید گفتم «در فرهنگی که من بزرگ شده ام به من یاد داده اند که در هر شرایطی خودم باشم!»

همکلاسی ایتالیایی با حسرت نگاهی به من کرد و گفت :«جدی می گی؟ چیزی که در فرهنگ ایتالیایی ما وجود ندارد اینست که خودمان باشیم. این مساله اصلا آنجا ارزشی ندارد و ما سعی می کنیم همیشه هرچه جمع گفت دنبال کنیم!!!»

این دومین ایتالیایی بود که اینقدر راحت در مورد فرهنگش بد می گفت.

با خودم گفتم چرا این آدم راحت خودش را نقد می کند ولی من نمی توانم. این چه حسی است که می گوید آبرو را جلوی بیگانه حفظ کن و به قول معروف رختهای کثیف را جلوی همسایه پهن نکن.

به قول لیلا موری شاید این غرور ملی یک جور کله شقی را با خودش می آورد که چیز خوبی است و اجازه نمی دهد ما سرمان را جلوی کسی خم کنیم و تحقیر شویم.

شاید هم کمبود اعتماد به نفس است و باعث می شود ما دچار خودسانسوری شویم و هیچ وقت به نقد خودمان نپردازیم.

این سوالها شاید جوابی نداشته باشند ولی آنهایی که به فیلمهایی که ایران را فقیر و بدبخت نشان می دهد اعتراض می کنند چگونه مثلا «مالنا» و «آمارکورد» را یک شهر ایتالیایی را پر از مردمان دروغگو و اهل غیبت و تهمت و ریا نشان می دهد تحلیل می کنند؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:36 توسط باکویر |

این روزها که از نیویورک برگشته‏ام دچار نوستالژی تهران شده‏ام و به گمانم نیویورک را هم اگر دوست دارم به خاطر تهران است.

تهران شلوغ و به هم ریخته با آدمهای عجیب و غریبش. من عاشق تو بودم ولی انکار می کردم!

نمی دانم چرا این روزها دیوانه وار فیلم می بینم. به گمانم از چیزی فرار می کنم و می خواهم بروم توی خلسه. اینست که مثل عملی ها به این کامپیوتر چسبیدم و ول نمی کنم. بابا جان 100 تا کار نصفه نیمه دارم ولی حالش را ندارم. ندارم دیگر چه می شود کرد؟

همین فیلمها نوستالژی مرا شدیدتر می کنند. یادم هست تازه دانشگاه قبول شده بودم. سال 1376 بود و جشنواره فجر آمد. دیگر بزرگ شده بودیم و در خانه کسی گیر نمی داد برای دیر برگشتن.

تصمیم گرفتم برای دیدن یک فیلم خارجی به سینما صحرا بروم آنهم ساعت 11 شب. یک فیلم فرانسوی محشر با بازی ژولیت بینوش و اولیور مارتینز به نام "سوارکار روی بام". آنهم با دوبله همزمان خسرو خسروشاهی، زهره شکوفنده و یک نفر دیگر که اسمش یادم نمی آید.

اینجای داستان که می رسد یاد حاتمی کیا میفتم که چه جوری مدرسه را جیم می زده و می رفته سینما و توی خماری فیلمها و آرتیست ها.

این 3 تا نابغه به جای همه کاراکترها حرف زدند و من شاهکار دوبله ایران را آن شب دیدم.

فیلم هم که جای خود داشت. یک عاشقانه محترم و عمیق که آدم را تکان می داد. اولیور مارتینز از این عاشق های عوضی که توی فیلم های امروزی مد شده اند و عشق را به گند کشیده اند نبود. یک انسان با اخلاق که فقط باعث میشد آدم غصه بخورد که چرا از این آدمها توی دنیا بیشتر نیستند.

امروز دوباره این فیلم را دیدم. تهران و خیابان شریعتی و سینما صحرا بیادم آمد. اضطراب و ترس تنها آمدن به خانه و خوابیدن با یاد بینوش و مارتینز و تا یک ماه به این دوتا فکر کردن. یادش به خیر.


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 5:32 توسط باکویر |

بلاخره به سلامتی این ترم تمام شد و من فرصت پیدا کردم به وبلاگم سری بزنم. نه اینکه خیلی اهل درس خواندن باشم! فقط برای اینکه وجدانم درد نگیرد وبلاگ بازی را تعطیل کرده بودم تا این درسها به یک جایی برسد. امسال عید برای من چندان حال و هوای عید نداشت و هنوز حتی درست و حسابی به آدمها زنگ نزده ام تا تبریک بگویم. . و اما دانشگاه!!

خواندن درسهای رشته "مذاکره و حل اختلاف" برای من در این ترم گذشته لذت بخش بود. فقط بعضی وقتها یک حس خسران و تاسف از گذشته هم با این لذت آمد. اینکه با خودم فکر می کنم توی فلان بحث و یا دعوا با این و آن می توانستم بهتر عمل کنم. می توانستم نقش سازنده داشته باشم. اگر دیدی که الان دارم آن موقع داشتم می توانستم  این همه اشتباه در زندگیم نکنم. اینهمه!

بعضی ها می گویند زیاد ربطی ندارد و موقع درگیری این فقط احساسات است که آدم را پیش می برد. خوب البته درست است ولی با یک سری تمرینات می شود به آینده این دعوا نگاه کرد و تصمیم های نسبتا درست گرفت.

برایم جالب است بعضی ها از اسم این رشته خوششان آمده و فکر کرده اند که با کلاس است و آمده اند دانشگاه مدرک بگیرند! به نظرم مدارا و تحمل از اصول اولیه خواندن این رشته است ولی بعضی ها دوزاریشان نیفتاده است .

این را این هفته بیشتر فهمیدم وقتی همکلاسی اسراییلیم صحبتهای یکی از همکلاسی های دیگرم که در مورد اختلاف اسراییل و فلسطین در کلاس ارائه پروژه می کرد را با داد و بیداد و کولی بازی قطع کرد و این بینوای نیجریه‏ای حتی نتوانست پروژه‏اش را تمام کند.

برایم جالب و البته ناراحت کننده بود که چطور یک آدم به خودش اجازه می دهد که جو کلاس را اینقدر راحت به هم بریزد و در کمال اعتماد به نفس و البته بی شرمی با صدای بلند لهجه آفریقایی این طرف را هم مسخره کند!

امروز برای بار دهم از یکی از همکلاسی های یهودیم شنیدم که چقدر برایش جالب بوده که در کلاس یک ایرانی و اسراییلی کنار هم واحد پاس کرده اند و فضای کلاس هم پر از مهربانی و عطوفت و مدارا بوده و ادامه داد که چقدر با افتخار این را برای آدمهای بیرون از دانشگاه تعریف کرده است.

یک لبخند ملیح تحویلش دادم و تشکر کردم. واقعا باید چه کار می کردم؟ می خواستم بگم در مقابل این دوست عزیز شما که می خواهد شکم همه را پاره کند من باید چه کار کنم؟ گفتم بذار خوشحال باشد بیچاره و خداحافظی کردم.

این هفته جین فوندا را بر روی صحنه دیدم. بازیش مثل همیشه عالی بود و من عاشق صدایش هستم بنابر این لذت بردم. بازیگر فیلم محبوب من جولیا بود که صدبار آنرا دیدم. تجربه تاتری خوبی بود و امیدوارم تکرار شود.

راستی دیر شده ولی عید همه مبارک و سال بدون جنگ و دعوایی را بریتان آرزو می کنم.

Jane Fonda in 33 Variations

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:17 توسط باکویر |

هر چی در مورد رابین هود گفتم پس می گیرم!!!

سری دومش پهلو به پهلوی مزخرف می زد. دیگه رسما مثل سریال های آمریکایی شده بود. حالم خراب شد به خصوص از قسمت آخرش.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:48 توسط باکویر |

در اولین سریال 13 قسمتی رابین هود محصول شبکه بی بی سی هر موضوع روزی پیدا می شود. از جنگ علیه تروریسم گرفته تا گفتگوی تمدنها تا مجاز بودن مساله اعدام و شکنجه و یا گوشه کنایه هایی به زندان گوانتانامو و عملیات انتحاری و نکته های فمینیستی و خلاصه هرچیزی که ما را امروزه در این دنیا درگیر خود کرده است.

احتمالا اگر این سریال در زمان جنگ سرد یا جنگ جهانی دوم ساخته می شد طور دیگری بود.

و چقدر داستان این نجیب زاده قانون شکن آشناست. رابین خسته و دلزده از جنگهای صلیبی با مسلمانان بر می گردد ولی ایمان به خدا و شاه انگلستان تا حدی اورا سرپا نگاه داشته است. در بازگشت رابین هود می بیند که دشمن واقعی همان شاه یا گماشتگان او هستند و درهمان انگلستان به غارت مردم و ستمگری مشغولند. داستان به نظرتان آشنا نیست؟

رابین هود در دوراهی بد و خوب و تردید و سرخوردگی زندگی جنگلی را برای خود انتخاب می کند. از شاه می دزدد و به رعیت می دهد.

رابین هود سریال بی بی سی ولی از نوع دیگری است. او قرآن را خوانده تا ببیند دارد با چه کسانی می جنگد و برای یارانش از آن هم مثال می آورد. او ضد خرافات دینی است و اخلاق محور است هرچند که در مورد زنان کمی پهلو به پهلوی دونژوان می زند!

 اصولا مسلمانان و اسلام در این سریال حضور قوی دارند. تنها دختری که در گروه رابین هود است مسلمانی به نام صفیه است که باهوش و آشنا به علوم روز است. جالب اینجاست که در این سریال مسلمانان از نظر پزشکی و علمی برتری واضحی به انگلیسیها دارند که البته از نظر تاریخی هم ظاهرا همین بوده است.

حضور زنان هم در چنین مجموعه هایی کاملا عوض شده. مثلا ماریان یک دختر فقط زیبا نیست که محتاج کمک مردان و محافظت آنان باشد بلکه موجودی انتخاب گر و فعال است که تحلیل سیاسی دارد و سعی می کند بازیچه نشود.

البته آخر سر درس انسانیت و برابری و اخلاق را همان رابین هود نجیب زاده انگلیسی می دهد ولی بسیار حرفه ای تر و تاثیر گزارتر هر چیزی که من تا به حال دیده بودم. در مجموع سری اول رابین هود به نظرم مجموعه سرگرم کننده قابل قبولی بود.

الگو سازی سریالهای بی بی سی برایم بسیار جالب است و دقت نویسندگان این شبکه برای هماهنگ شدن با جریانات روز تحسین آمیز است.

اینهم لینک قسمتهای این سریال برای آنها که می توانند آنلاین تماشا کنند:

http://robinhood.edogo.com/index.php/season-1/episode-1/

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:2 توسط باکویر |

مرگان در "جای خالی سلوچ" غمگین ترین زن دنیاست. نمی دانم دولت آبادی چطور این داستان را نوشته و از غم نترکیده. چطور تاب آورده رنجهای این زن خراسانی را به تصویر بکشد؟ چطور؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 6:56 توسط باکویر |